|
|
|
|
|
تصا دف با قطار: مردی را بعد از تصا دف با قطا ر به بیما رستا ن بردندو مورد عمل جرا حی قرار دادند پس از انکه به هوش امد حکا یت را از پرستا ر پرسید. پرستا ر به ارا می تو ضیح داد:مجبو ر شده اند دو پای شما را قطع کنند. مرد بسیا ر نا را حت شد وگفت:حا لا هیچ خبر خوب دیگر ندا شتید به من بدهید ؟ پر ستار گفت چرا" بیمار بغل دستی شما حا ضر است شلوار و کفش های شما را به قیمت خیلی خوبی خریداری کند! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 20:1 توسط محمود نفیسی
|
|
||
|
|
|
|
|
روزی بی هدف و سر گردان در خیا بان پرسه می زدم و در دنیای خیالبه دنبال گمشده خود بودم گمشده ای که سا لها در جستجویش بو ده وهستم . راستی گمشده من چه کسی است؟او دختری است سیا ه چشم و بلند بالا که از زیبا ئی و قشنگی به ما ه طعنه می زند. در عفت و نجا بت و پا کدامنی به فرشته اسما نی می ماند. دانش و خرد دارد به هنر وادبیا ت علا قه مند است.مرا خوب درک می کند و می فهمد.در این عوالم بودم که نا گهان او از یک تاکسی پیا ده شد . او را نگریستم از نظر ظا هر همان بود که من می خواستم. سیه چشم و بلند بالا زیبا و قشنگ و از زیبائی به ما ه طعنه می زد .وارد کتا ب فروشی شد منهم به دنبالش وارد انجا شدم. چند کتا ب دا ستانی انتخاب کرد و از فرو شنده کتابی در باره هنر نقاشی خواست که کتا ب فرو ش هم به او کمک کرد و کتا ب را به او داد. خوب تا اینجا بسیاری از خواسته های من عملی شده بود او زیبا و قشنگ و اهل هنر و ادب بود اما ایا او مرا می خواهد و علا وه بر ان ایا مرا درک می کند؟ سر انجام به هر ترتیبی بود خانه او را پیدا کردم و سعی کردم هر طور شده با او اشنا شوم. پس از کنجکا وی های بسار فهمیدم با یکی از فا میل های دور من اشنا ست لذا به دنبال او رفتم و خلا صه چه در د سرتان بد هم با او اشنا شدم . هما ن که می خواستم بود فهمیده وبا هوش درس خوانده به معنای وا قعی عفیف و پا کدامن روزی فصه دل خود را با او به میان گدا شتم ولی او گفت به من احترام می گذارد و نوعی خاص مرا دوست دارد ولی انقدر پاک و عفیف است که به ازدواج تن نمی دهد گمان بردم مرا دوست نداردو اینگونه عذر و بها نه می اورد ولی بعد دیدم بسیار خواستگا ران از من به مرا تب بهتر هم داردولی همه را رد کرده ومیکند بعد گفتم شا ید هنوز انکه را می خوا هد پیدا نکرده است؟ خلا صه سا لها به امید او صبر کردم و خون دل خوردم ولی او همانگونه به گفته و قول خو د و فا دار ماند . سرانجام زن گرفتم و صا حب زن و بچه شدم ولی هما نطور اورا مرا قب بودم امروز نزدیک ۵۰ سال از این قضیه می گذرد بچه های من همه بزرگ و برو مند شده اند ولیاو الان استاد دانشگا ه تهران است و نیز از مترجمین خوب و لی هنوز شو هر نکرده و به عهد خود پایدار مانده است . شما چه فکر می کنید و تا حقیقت چه باشد؟ محمود نفیسی |
||
|
+
نوشته شده در جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 19:28 توسط محمود نفیسی
|
|
||
|
|
|
|
|
bed time story- care ful'honey it is loaded'hesaidthe centeringbedroom.herbackrestedthe head board this for wife no;toochancy iam goingaprofesional' Howaboutme? HE smirked' cute but Who had"be dumb enoughto hirealadyhitman? She wet her lips ;sightingthe barred. Your wife JeffreyWhitmore |
||
|
+
نوشته شده در جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 18:46 توسط محمود نفیسی
|
|
||
|
|
|
|
|
سیاه پوشی بلند با لا" تو این سنگ و تو این صحرا چنون نی میزنه غمنا ک ومی خونه که کهسار از غمش سر در گریبونه میگن گرگ بیا بو نه کی میدونه کی میدونه که او از مهر نا لو نه که مید ونه که از بی محرمی سر در بیا بون شد پلنگ کو هسا رو ن همدم و غمخوار انسون شد تو این دو رو ن بی شرمی هر کسی از بد گر یز ونه میگن گر گ بیا بو نه کی مید ونه کی می دونه که او از مهر نا لونه |
||
|
+
نوشته شده در جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 17:7 توسط محمود نفیسی
|
|
||
|
|
|
|
|
هنوز ترانه ان خارکن را که هر زمستان یک بار از تنور خانه روستائی بر می خاست فراموش نکرده ام او با صدای گرم می خواند: بسوز ای خا ر صحرا ئی تو تنها همدم مائی تو این دنیای در مونده نه اوائی نه غو غا ئی بسوز ای خار صحرائیکه سو زت عالمی داره که این نی تا سحر هر شب زدست ظلم می نا لد |
||
|
+
نوشته شده در جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 16:52 توسط محمود نفیسی
|
|
||
|
|
|
|
|
انتوان چخوف همیشه لحظا تی که از کار های پزشکی فرا غت پیدا می کرد سو ژه های جدیدی را که برا ی دا ستان به ذهنش می رسیبد یا د داشت می کرد.بسیا ر اتفا ق می افتا د که چخوف صحبت با دیگران را رها می کرد ومی رفتپشت میز ش می نشست و در ورق پا ره ای مطلبی را می نوشت و دیگر متو جه محیط ا طرا فش نمی شد چخو ف گفته است که کسی که از هوش و استعدادی سر شا ر بر خور دار است هر گز به هیچ در جه ای از پیشرفت خود راضی و خر سند نمی شود |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 2:17 توسط محمود نفیسی
|
|
||
|
|
|
|
|
انتوان چخوف همیشه لحظا تی که از کار های پزشکی فرا غت پیدا می کرد سو ژه های جدیدی را که برا ی دا ستان به ذهنش می رسیبد یا د داشت می کرد.بسیا ر اتفا ق می افتا د که چخوف صحبت با دیگران را رها می کرد ومی رفتپشت میز ش می نشست و در ورق پا ره ای مطلبی را می نوشت و دیگر متو جه محیط ا طرا فش نمی شد چخو ف گفته است که کسی که از هوش و استعدادی سر شا ر بر خور دار است هر گز به هیچ در جه ای از پیشرفت خود راضی و خر سند نمی شود |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 2:17 توسط محمود نفیسی
|
|
||
|
|
|
|
|
انتوان چخوف همیشه لحظا تی که از کار های پزشکی فرا غت پیدا می کرد سو ژه های جدیدی را که برا ی دا ستان به ذهنش می رسیبد یا د داشت می کرد.بسیا ر اتفا ق می افتا د که چخوف صحبت با دیگران را رها می کرد ومی رفتپشت میز ش می نشست و در ورق پا ره ای مطلبی را می نوشت و دیگر متو جه محیط ا طرا فش نمی شد چخو ف گفته است که کسی که از هوش و استعدادی سر شا ر بر خور دار است هر گز به هیچ در جه ای از پیشرفت خود راضی و خر سند نمی شود |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 2:17 توسط محمود نفیسی
|
|
||
|
|
|
|
|
انتوان چخوف همیشه لحظا تی که از کار های پزشکی فرا غت پیدا می کرد سو ژه های جدیدی را که برا ی دا ستان به ذهنش می رسیبد یا د داشت می کرد.بسیا ر اتفا ق می افتا د که چخوف صحبت با دیگران را رها می کرد ومی رفتپشت میز ش می نشست و در ورق پا ره ای مطلبی را می نوشت و دیگر متو جه محیط ا طرا فش نمی شد چخو ف گفته است که کسی که از هوش و استعدادی سر شا ر بر خور دار است هر گز به هیچ در جه ای از پیشرفت خود راضی و خر سند نمی شود |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 2:17 توسط محمود نفیسی
|
|
||
|
|
|
|
|
وقتی از خا نم گیتی رجب زا ده داستان نویس معا صر سوال می شو دچه ار زوئی دارید ؟ جواب جا لبی می دهد: برای دنیا نمیتوانم ارزو یم را بگو یم اما برای ادبیات امید وا رم رو زی برسد که وقتی از کسی سوال می شود چه زمانی را در طول شبا نه روز به مطا لعه اختصاص می دهی؟نگوید حقیقت این است که اصلا وقت نمی کنم |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 19:39 توسط محمود نفیسی
|
|
||
|
|
|
|
|
وچنین گفت پیا مبر:انگاه المیترا گفت با ما از مهر سخن بگو. پس المصطفی" ان بر گز یده در دانه سر بردا شت و مر دمان را نگریست و سکو ت انها را فرا گر فت و او به صدای بلند گفت:هنگا می که مهر شما را می خوا ند به دنبا لش بروید. اگر چه را هش دشوار و نا هموار استو چون بالهایش شما را در بر می گیرند " وا بد هید اگر چه شمشیری در میا ن با شد و شما را زخم برسا ند وچون با شما سخن می گو ید او را با ور کنید اگر چه صدا یش روئیا های شما را بر هم زند چنا نکه با د شمال باغ را و یران می کند. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 19:13 توسط محمود نفیسی
|
|
||
|
|
|
|
|
ان شنیدستی که ابلهی با زیرکی گفت کاین والی شهر ما گدائی بی حیاست گفت چون با شد-ان کز کلا هش تکمه ای صد چو ما را رو ز ها بل سا لها برگ ونواست گفتش ای مسکین غلط اینک از اینجا کر ده ای ان همه برگ و نوا دانی که انها از کجاست؟ در و مروارید طو قش اشک طفلان منست لعل و یا قو ت ستا مش خون ایتام شماست او که تا اب سبو پیو سته از ما خواسته است گر بجوئی تابه مغز استخوانش از نان ما ست خواستن کدیه است خواهی عشر خوان خواهی خراج زانکه گر ده نام با شد یک حقیقت را رواست چو ن گدائی چیز دیگر نیست جز خوا هندگی هر که خوا هد گر سلیما نست و گر قا رو ن گداست |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 19:39 توسط محمود نفیسی
|
|
||
|
|
|
|
|
نا اشنا پرست: در سنگلا خ تیره و تاریک زندگی در این درشتناک بیا بان پر هراس میایدم هماره زسو ئی نهان بگوش اوای اشنا ی یکی یار نا شناش اوای دلربای زنی -چون طنین جام کز ژرفنا ی شام میخواهدم مدام میخواندم بنام میجو یدم بکام و نمییابمش بکام بیچاره من -بهر که دل اویختم بمهر رو زی دو سو خت جا نم و پنداشتم که او ست دردا که نا سپرده دو گا می به نیمراه دیدم سراب چشمه جو شان ارزوست! اوای کیست این-که گرا نبار و خسته گام میخواندم بخویش و نمی ماند از خروش؟ ایا کسیست در پس این پرده امید؟ یا با نگ نیستیست که میا یدم بگوش؟ گمراه و بی پناه در کور سو ی اختر لرزان بخت خویش سر گشته در سیا هی شب میروم براه راه دیار مرگ راه جهان راز راهی که هیچ رفته از ان ره نگشته باز! با ز از درون تیره ان جا ودانه شام ان اشنا سروش ان شا دمانه با نگ دلا ویز شب نورد می پیچدم بگوش لیکن دگر ازین دل نا اشنا پرست یا دی بجز غبا ر با قی نما نده بر رخ شا داب رو زگار ! شو ش- ۱۶-۱۰-۲۶ |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 19:57 توسط محمود نفیسی
|
|
||
|
|
|
|
|
گفتم تو شیرین منی گفتا تو فر ها دی مگر گفتم خرابت می شوم گفتا تو ابا دی مگر گفتم ز کو یت می روم گفتا تو ازا دی مگر گفتم فرا مو شم نکن گفتا تو در یادی مگر {نقل از وبسایت ترنم} |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 15:51 توسط محمود نفیسی
|
|
||
|
|
|
|
|
اگر از کا لبدی عضو ی گر دد بیمار کا لبد را بسلا مت نتوان خوا ند قرین درد از این عضو به ان عضو همی رخنه کند حا ل بیمار بر این گفته گو ا هیست متین قلب از معده شود فاسدو از قلب جگر لال از گو ش و زبان گو ش زمغز افت چین کار گیتی را با یست چنین کرد قیاس با طل و پو چ شمر هر جه قیاس است جز این تا یکی خا نه خراب است جهان است خراب تا یکی ملک اسیر است اسیر است زمین تاز قیمو مت نا مست و نشان زاستعمار سقط از ابا دیو عمران جها ن است چنین ان زمان گیتی ابا د و بشر ازاد است که شود ازاد از بندگی ژا پن و چین لرد را دست شود کو تا ه از غا رت هند امپرا طو ری از تخت شود تخته نشین یک و طن گر دد و یک خا نه همه تو ده خا ک ادمیزا ده یکی دو ده و اندر یک دین تا چنین نیست جهانست ز بنیا د خراب خلق در جنگ و جدل خا ک بخو نست عجین |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 14:16 توسط محمود نفیسی
|
|
||
|
|
|
|
|
یا د دارم سخنی نغز و نیو ش از حکیمی هنر اموز و هدایت ائین که زمین است یکی پیکرو بر این پیکر عضو های متنا سب همه اقطار زمین بستگا نند بهم یکسره اعضای بدن این یک اسا یش ان با شد و ان را حت این معده را دندان دانه شکن و کار گذار بر بدن معده غذا پر ور و مطبو خ گزین دستیاری پا ی از سر کندو سر از دست پا یمردی چشم از پا کند و پا زجبین دست بیرو ن کشدش گر بخلد در پا خار مژه دورش کند از خست خس رو شن بین{بقیه دارد} |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 13:40 توسط محمود نفیسی
|
|
||
|
|
|
|
|
هنر مند چه کسی است؟ بعضی احسا سا ت هستند که از خواص مشترک تمام جا معه بشریت اند"هنر مندی که این احسا سا ت را بیان میکنداز دیگران بیشتر دو ام میکند اما حتی این اثا ر هم در دو ره های بعد از بین میرود چه هنر مند دو ره بعد همان احسا سات را به شکل تا زه تری که با دو ره ی زمان خو دش منا سبت دارد در می اورد. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 13:0 توسط محمود نفیسی
|
|
||
|
|
|
|
|
کی میرسدباران؟ خشک امد کشتگاه من گر چه می کویند:{میگر یند رو ی سا حل نز دیک سو گوا را ن در میان سو گوا ران} قا صد رو زان ابری! داروک*!کی میرسد با ران؟ ******* بر بسا طی که بسا طی نیست" درون کو مه تا ریک من که ذره یی در ان نشا طی نیست و جدار دنده های نی بدیوار اطا قم دارد از خشکیش میتر کد -چون دل یا ران که در هجران یا ران"- قا صد رو زا ن ابری !دا رو ک !کی میرسد با ران {نیما یو شیج} *{دا رو ک} قو ر با غه درختی" که می گو یند قبل از امدن باران بر درخت انجیر میخواند. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 12:35 توسط محمود نفیسی
|
|
||
|
|
|
|
|
قصه ادم : .. ان گه - چو ن خدای خواست که ادم را بیا فریند جبریل را فرمودکه:{به زمین رو و قبضه ای خا ک از جمله رو ی زمین بر دار- که من از ان خلیفتی خوا هم افرید. و اگر زمین از تو زنها ر خواهد- زنها ر ده.} جبریل امد و قصد کرد که خا ک بر گیرد زمین با وی سخن امدکه:زنها ر از من چیزی بر نگیر یکه دوزخ را از ان نصیب بود. جبریل وی را زنها ر داد و با ز گشت. خدای میکا ئیل بفرستاد زمین همچنا ن اما ن خواست.باز گشت ان گاه همچنین اسرا فیل. ان گا ه عز را ئیل را فر ما ن امدکه: برو قبضه ای خا ک از همه رو ی زمین بر گیر. و وی را نگفت که اگر زمین زنها ر خوا هد - زنها ر ده عز را ئیل امد و قصد کر د به بر گرفتن خا ک . زمین از وی زنها ر خواست. عز را ئیل گفت:مرا فر ما ن خدای نگاه با ید داشت نه مرا د تو. ان گا ه از همه روی زمین - یک قبضه خا ک بر گرفتچهل ارش غلظ و ستبری ان- و میان مکه و طا یف فر و ریخت . خدای عز رائیل را گفت :اکنون که سبب افریدن این خلق به دست توست - سا خته با ش که مر گ وی و فر زندا ن وی هم بر دست تو خوا هد بود. عز را ئیل گفت:یا رب - ان گا ه ایشا ن از من اند و هگین با شند. خدای گفت:غم مدا ر که مر گ ایشا ن را سبب ها سا زم چون غرق و حر ق و هدم قتل و اسقام و او جا ع و دیگر اسبا ب مرگ.}تا ایشان پندارند که مر گ ایشا ن از ان بود نه از تو." ان گا ه - خدای بران خا ک ادم چهل روز با ران اندو هان ببا را نید تا اغشته گشت. ان گه یک سا عت با را ن شا دی بر ان با را نید و ان شا دی یک سا عته ان با شدکه به در مرگ به گو ش بنده فر و گو یند {لا تخفو لا تحزن-مترس و اندوهگین مباش} ان گا ه - ان گل ادم بپا لا ئید و به کما ل قدرت خود . از ان چه صا فیتر بود- ادم را بیا فرید و از با قی در خت خر ما را بیا فرید از انجا ست که رسو ل گفت:که در خت خر ما را نیکو دارید که ان عمت{عمه - خواهر پدر} شما ست. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 16:16 توسط محمود نفیسی
|
|
||
|
|
|
|
|
بی تفا وت گیرم همه عیب و هجا یم گویند از من چه زدود گیرم که همه راه ثنا یم پو یند بر من چه فزود ان شا خ شکو فه در چمن می خندد بی منت کس گل های بهار از زمین می رو یند بی گفت و شنود |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 15:21 توسط محمود نفیسی
|
|
||
|
|
|
|
|
چشم را ست تر کیده و از حد قه بیرو ن ز ده اشاز زیر حدلقه عینک دور چرمی سیا هش پیدا بود. پاهایش از مچ به پا ئین در شبح یک پوتین قزا قیکه جز دشوار کردن راه پیما ئی خا صیتی ندا شتفر رفته بود این پا ها از فر ط بی حسی و سر ما زدگی تصمیم گر فته بودندکه دیگر متعلق باو نبا شنددیدار این اعجو به ی تو دار خلقت- و افرینشبدون دلیل و نا گهانی طبیعت و نمو نه ی عجیب نفرین و زشتی انسان را به بهت فرو می برد. از کنار دیوار می گذشت و زیر لب های گو شت الود کبود خود چیزی می گفت از با مها و شیر وا نی ها بر فا به بر سرش می ریخت و سو زی که از رو برو می زد بجا مه ژندهاش راه می یا فت چهره اش از دردو رنج در هم کشیده شده بود بدستهای کبود و سر ما زده خود می دمید ان ها را با بخار بی رنگ و حرا رت دها نی که مت ها بود {جویدن}را در رو ئیا های هوسناک"نان"تمرین می کرد گرم کندقبل از ان نام {زن}لبان خشکش را سو زا نده بود اما حالا می رفتیک گوشه بیفتد و دیگر فکر نکندکه نان را از کجا پیدا می شود کر د- رو ز های پیش که کا ر گیرش امد ه بود رگی زیر نبضش می زد نام زن را در همه اعضایش تکرار می کرد: زن ! زن! زن! اما حا لا دیگر عنکبوت گر سنگی خونی در رگ او با قی نگذاشته بودکه نبضش را به حر کت در اوردو نبضی که داشت در اخرین ضربه هایخود از کا ر می ایستاد اگر زمز مه ای می کرد را جع به نان بود نا ن....نان نا - ن نا...حا لا در این دم اخر به چه فکر می کردشاید بعمله های دیگر که هنوز روی کاری سا ختمانشا ن تمام نشده و هنوز دو سه روز دیگر دارند که مز د بگیرند اما ان رو زها ی پیش بمر دمی که به رختخوابهای نرم فرو میروند و زنان گرما غوش را تنگ سینهی خود می فشارندو لبان گس و شراب الودشان را می بو سندو پستا نهای سفید و سفتشان را می مکند فکر کرده بود به شبیکه بجنده خا نه رفته بود فکر کر ده بود ان اولین بار بود که خواهش سو زانی او را بدانسو کشید اما جنده ها ریشخند ش کردندو با کج و پیچ و سر و صدا باین شو خی بی مز ه طبیعت خندیدندو خا نم رئیس - که های هوی شا گرد ها مست عشق و عرق از بغل متر سش بیرو نش کشیده بود با اخم روئی و عصبا نیت داد زد{مر تیکه جلمبری مگه اینجا با غ وحشه ؟اگه صد تومنم بدی بدی نمیزارم یه نگا ه چپ تو روی دخترای من بکنی!}اما او نتوا نست با گوشهای تو پر و سنگینش کلمات او را تشخیص دهد فقط سرش را مثل تو ده گچی که مجسمه ساز با عجله طرا حی کرده باشد جنبا ندوتنها مو قعی متو جه معنا ی حر فهای او شد که خا نه دار با یک تیپا از جنده خا نه بیرو نش اندا خته بود . اما چرا؟ همه اش از خود می پرسید اما چرا؟ باد مهیب - قدرتمند و خشمگین بد رختا نیکه شب نقاب سیاهی بر انها افکنده بود تا زیا نه می زدو بر گهای زر دشان را بزمین می ریخت سگ سیاه در بدری زو زه ملتمسا نه می کشیدو به جستجوی چیز نا یا بی برگهای پوسیده و بو ینا ک را با پا ها یش بر هم می زد و او می رفت ....می رفت یک گوشه بیفتد و زیر نبضی که داشت از حر کت می ایستاداخرین تمنای متضرع خون مرده خود را بشنود{نان...ن-ن...نا}و برای همیشه در جواب او سا کت بما ند زیرا او یک ادم زیا دی بود همه جا او یک ادم زیادی بود { {پا یا ن} |
||
|
+
نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 17:50 توسط محمود نفیسی
|
|
||
|
|
|
|
|
یک روزسرد و کور زمستان همراه خر کا رهائی که از ده بالا به شهر می رفتند را ه افتاد و با شتا ب و هراس زاد گاه خود را ترک گفت . زیرا انجا هم او یک ادم زیا دی بود.... هر روز پیش از سپیده دم گله را برای چرابدامنه تپه ها می برد و پیش از غروب افتاب باز می گرداندو شب را هم کنار اغل -که ازش بوی شاش گوسفند و یونجه تا زه بیرون می زد.و دیوا ر های کوتاه و از هم شکا فتهی ان رو ی شیب تر سنا کی خم شده بودو ته دره را تما شا می کرد.بدون اینکه برای فردا امید و نقشه ای دا شته با شد.شب را بروز می اورد...جز شب ها ئی که تو ی ده عرو سی بود یا عید بودو رعیت ها در با غ کد خدا جمع می شدند میا ن مرد م افتا بی نمی شد...در این جور وقتها دختران ده که لباس های چیت گلدار و چا ر قد های شله گلی و گر دن های چهل بسم الله دا شتند-او را مثل بو زینه می اندا ختند و سطو با تنبک و دایره زنگی ادای لوطی های شهر را در می اوردند. مهتاب روی برفها ی موج دار رقص افسر ده ای داشت سوز سرد شلا ق کو بنده و نا فذش را بگر ده هوا می کو فتو نا له اش را بر می اورد و ادم زیا دی از جا ده ی با ریکی که روی برف باز شده بود می گذشت.حکم بار کجی را دا شت که بر گر دهی قا طری چموش نها ده با شند لق لق بخو رد وخو ذش هم نداند اخر در چه نقطه ای از راه خوا هد افناد...سر ما مثل سوز ن به پو ستش می نشت و ازا رش می داد. قا متش بلند و لا غر بود سر بزرگ بی موی خو دراکه چند غدهی نا لا زم گره خورده با رگه های سرخ خود روی ان جا خوش کرده بودند زیر شا پوی سیاه رنگچر کین و کهنه ای پنها ن کر ده بو دو یخه پا لتو ی زرد رنگش راتا زیر گوشها ی بزگ و پشم فلو د خود بالا داده بود.{بقیه دارد} |
||
|
+
نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 16:47 توسط محمود نفیسی
|
|
||
|
|
|
|
|
-"شا عر کجاست؟} -"نیست!" -"خفه! رو سبی پست! بمن حقه میزنه! گمشو وگر نه..." -رنگ زرخسار زن پرید: -"اخرچه..." کرد ضر به شلاق سا کتش سر باز ها بدرون خا نه امدند - هو ...م. هاه ها.. ه! خا نه نیست!پس این کبست رو سبی" شا عر زجا ی خا ست پریشان: برای چیست این قیل و قال؟- قا فیه گمشد حکا یتیست!" فر یا د بر کشید رئیس سپا هیان: -"سا کت بمیر بیهوش ! کو مد ح اسب شاه؟ " -قربان چه؟ مدح.. مدح چه؟ مد .. مدح اسب شا؟ رو حم خبر ندارد از این ما جرا.." -"اه....ها ...! رو حت خبر ندارد- شیطان سم سیاه!- دیوان ولیک از همه قصد تو اگهست: یک ذره عشق شا ه و وطن نیست در دلت یک ذره نیست غیرت در اب و در گلت رو حت خبر ندارد؟هه ... هه - تو شاه را هر گز سوار اسب سیا هش ند یده ای؟ زیر لوا ی قدرت او هر که شا عر است {خو د شا ه را نه مدح و ی از شعر بر تر است} لیکن مد یحه با ید گو ید بر اسب او: این حکم مهر میهن و شا ه است و السلام اینک کجا ست شعر تو؟ خوب امدی بدام! خا ئن! سپا هیان ! بکنید ش زکله پو ست!".... اتش زبا م خا نه شا عر زبا نه زد......... احمد شا ملو - ۱۳۲۹ - تهران |
||
|
+
نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 13:39 توسط محمود نفیسی
|
|
||
|
|
|
|
|
شعر ژا پنی شعر ژا پنی ظریف و دلپسند استو پیش از انکه شعر با شد بیک تا بلوبیک نغمه ی کو تاه و گیرای مو زیک و بیک لبخند معصو ما نه شباهت دارد..این شعرها با سا دگی کو دکا نه خودانعکاس طبیعیزند گانی مردمزرا عت پیشه ای است که اکنون زیر یوغ خدا وندان دلار از اسایش شکوهمندی که شا یسته انا نست دور مانده اند"باران"در اینجا چند شعر یا نغمه ژا پنی می اورد. نا گفته نبا یست گداشت که همه زبا نها برای با ز گو کردن لطا فت سا ده ی این اشعار نا رسا و خشن است. و اگر با کلمات سا ده تری بر گردان شده است برای ان است که لطا فت ان "تا حد امکان"حفظ شده باشد. درد عشق نه طبیب - نه چشمه سار "اریما: بیمار عشق در مان نمی شود خا ر خسکها هر گه از کوه گدر او فتدم دا منم خار خسکها گیرند خار خسکها بگذا ریدم روز بگذشتست - خور شید فرو خوا هد خفت فا خته تنها- در را ه کو هستا نی ازترس می لرزم: فا خته! نغمه ای پرداز. اشا ره ان وقت زو رق می رود با با دبان بلند بر افرا شته و در میهمانسرا-دختری از استا نه اشا ره می کند |
||
|
+
نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 0:36 توسط محمود نفیسی
|
|
||
|
|
|
|
|
شعر ژا پنی: شعر ژا پنی ظریف و دلپسند است و پیش از انکه شعر با شد بیک تا بلو بیک نغمه ی کو تاه و گیرا ی مو زیک و یک لبخند معصو ما نه شبا هت دارد این شعر هابا سا دگی کو دکانه خود انعکاس طبیعی زنگا نی مردم زرا عت پیشه ای است که اکنون زیر یو غ خدا وندان دلاراز اسا یش شکوهمندی که شا یسته انا نست بدورما ند ه اند"باران"در اینجا چند شعر یا نغمه ژا پنی می اورد نا گفته نبا بست گداشت که همه زبا نها برای با ز گو کردن لطا فت این اشعار نا رسا و خشن است واگر ما ان را با کلمات سا ده تری بر گر دان کر ده ایم برای ان است که لطا فت ان را"تا حد امکان"حفظ کر ده با شیم. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه دهم شهریور 1385ساعت 23:50 توسط محمود نفیسی
|
|
||
|
|
|
|
|
افتا دیم؟مهم نیست زیرا روشن تر و روشن بین تر برای ادامه راه خود برخوا هیم خاست پس در این افتا دن ضرری متصور نبود بد بختی در عجز و درما ندگیست. و ... با ید هم گفت:پیما نه از قطره ی اخر سر شار میشود و چون سر شار شد... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه دهم شهریور 1385ساعت 19:42 توسط محمود نفیسی
|
|
||
|
|