|
|
|
|
|
پس در اهنگ سراسر امید سرو د هم زنجیرانش با ریک شو در میان کلمات در میان جملات در لا بلای زیر و بمها که کا خهای سنن با ستا نی را با چر خش طبیعی خو د میرقصاند دقیق شو او را - امید ها یش را ار زو ها یش را نقش خواهی یا فت نه تنها در اهنگها در کشو رهای رها شده در اینده پیرو ز مند در صلح پا یدار هزلر ها تیر با ران شذه زندگی می کنند قهقهه می زنند پای می کو بند و سرود می خو انند میدانی رفیق برای انها مرگ و جو د ندارد - منو چهر شیبانی |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 15:39 توسط محمود نفیسی
|
|
||
|
|
|
|
|
صفیر چند تیر- پیکری خو نین بر خا ک ستا رهءی خا مو ش می شو د سر با زها اندیشنا ک با ز می گردند سنگی- دسته گلی دشنامی- قطره اشکی- تمسخری- خا کستری زاتش .. ستا ره خامو ش شد - باد خاکستر را پرا کند ... همین؟ خا مو ش شد؟ اینطو ر خیا ل می کنی پس گو ش کن؟ درنیمه ها ی یک شب سرد باد سخت با پنجه های استخو انی شا خه ها ی خشک بر شیشه پنجره ضرب می گیرد زن نیم عریان زن شو هر مرده.. از خو اب می جهد او جنبش خامو ش ما نده را در شکم خو یش احسا س می کند احسا س میکند که زنجیر یک نسل - نا گسستنی است - و یک و جو د - تیر باران شده ویک و جو د - در گو ر جای گزیده از اعما ق شکمی هم اهنگ گریه طفلی اهنگ زندگی دارد... خیا ل می کنی- برادر من - فریاد رفیق تیر با را ن شده ما تنها از قلب معشو قش بر می خیزد |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 14:55 توسط محمود نفیسی
|
|
||
|
|
|
|
|
(قسمت پنجم) و قتی دو با ره حوا س خو در ابه دست او ردم . خو د را در یک غار تیره و تا ریک یا فتم . هیچکس اطرا فم نبو د . هوا خفه و گر فته بو د . و نفس کشیدن بطو ر فزاینده ای مشکل و دشو ار بو د . نمی دا نستم کجا هستم ولی بطو ر یقین می دا نستم که اینجا لا نه یک سگ نیست. می خواستم درجائی با شم و ما نند یک سگ بدو م و به خزم و پا رس کنم و لی تمام بدنم درد می کرد و با یک طنا ب به جا ئی بسته شده بو دم . بنا بر این نمی تو انستم حر کت کنم . افکا رم به معبد مترو که بر گشت . جا ئی که پدر خو انده ام خدائی با یک دست گم شده -در جا یگاه وا قعی خو د نشسته بو د تحت هر شرایطی و هر اتفا قی که بیا فتد مجبو ر بو دم به معبد بر گردم ومهم نیست که چقدر درد دارم . هنو ز یک سگ بو دم و می خو استم پارس کنم و گا ز بگیرم طنا ب را از و سط پا ره کردم و به معبد رها شده برگشتم (پا یا ن) |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 14:25 توسط محمود نفیسی
|
|
||
|
|
|
|
|
انجائی که باید درد را تحمل کرد.ودر لطراف و دو رتا دو ر زمین خزید. سرم را به اطراف چرخاندم .پا ها یم را رو به هو ا کردم و پا رس کردم به را ستی احسا س سگ بو دن را دا شتم . خیلی خو شحا ل بو دم . خندیدم تا اینکه اشکها یم به رو ی گو نه هایم غلتیدند.. در این هنگام پی بردم که به راستی یک سگ شده ام جلو ی محراب زا نو زدم که تشکر و سپا س خو درا بیان کنم و بگو یم:ای خدای مقدس - ای پدر خوانده من - نمی دانم با چه زبا نی از تو تشکر کنم . حالا من یک سگ هستم زیرا ان شخص شریف و ابرو مند . مردی بالا تر از همه مردان لطف و عنا یت کرده و مرا سگ نا میده است .خدای مقدس اظهار نظری نکرد و حرفی نزد.درست مانند یک سگ من گردا گرد و اطرا ف دو ر نزدیک ان زمین خزیدم و پا رس کردم.(قسمت چها رم} با ان سا ق های پا دو با ره رو برو شدم انها به اهستگی به سو ی من امدند و در کنا رش ان puppy پاپی سفید بو د به سختی تو انستم خو دم را کنترل کنم به مدت کا فی صبر کردم تا خو ب به من نزدیک شو ند . قلبم پر از شعف و شا دمانی بو د زیرا حالا دیگر من نیز سگ شده بو دم صدای چرم کفش ها نز دیکتر شد puppyپا رسی کرد و به رو ی من پرید و لباس پا ره و پو ره مرا تکه تکه کرد او را به زمین زدم و با او در افتا دم . او مرا گا ز گر فت ومن هم پشت او را گا ز گر فتم ":تو سگ او را رها کن - او را ول کن"و بلا فاصله پس از این فر مان خشک و سرد - لگدی از ان سا ق های قشنگ بر سرم فرو امد . سگ را نگاه دا شته و او را به زمین غلتا ندم صدای هیا هو و ولو له از تمام سمت و سو در گو شم پیچید ه بو د دست ها به من زو ر و فشا ر می او ردند و مرا می زدند . اما من ان سگ کو چو لو را با تمام نیرو و تو انم نگا داشته بو دم {قسمت پنجم این داستان را که اخرین قسمت نیز هست در قسمت یا زدهم به خو انید} |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 14:8 توسط محمود نفیسی
|
|
||
|
|
|
|
|
بیمش بد لیری بدل شد.. و هر دو جهان در نظرش چون ریگی زیر پا جلو ه کرد تکانی در یا فت و دیگر نبو د |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 21:4 توسط محمود نفیسی
|
|
||
|
|
|
|
|
یکنفر-دو یا سه نفر با هم به سرعت در خیابان و پیا ده رو قدم می زنند و مغرو رانه سرشان را بالا نگا ه دا شته اند و در حال نگاه کردن به اطرافند.انه با سر و صدا و با شو ق و ذو ق او ا ز می خو انند - فریا د می زنند و می خندند و مردم دیگر محجو با نه از کنا رشا ن رد می شو ند و یا راه خو دشا ن را از انها کنا ر می کشند . کشفی کرده ام انچه ما به نام مردم می نا میم به دو دسته تقسیم شده اند . کمی سبب حیرت و تعجب است .که یک دسته دیگر از مردم هم بو دند . شریف تر و ابرو مندانه تر از نو ع طبیعی که من دیده ام .انها کلاه کپ سفید بر سر گذاشته و لباس های متحد الشکل با حا شیه ابی پو شیده بو دند و یقه های پهن اشان باز و مو های سینه اشان نما یا ن بو د . یکی یکی-دو تا دو تا - سه تا چها ر تا با هم می امدند اغلب به خیابان این مردم زیا د ابر و مند امده بو دم اگر انها نمی خندیدند می خو اندند و فر یا د می کشیدند یا عابران پیا ده را با بطری ها ی مشرو ب کتک می زدند یا در معا بر عمو می با زنا ن عشق با زی می کردند . گا هی وقت ها انها را در در شکه مسا فری می دیدم در حا لی که ان سا ق های قشنگ را رو ی زانو ها ی خو د نشا نده بو دند . انها با زبا نی صحبت می کردند که من نمی فهمیدم مردم از دو ر با انها رفتا ر موء دبا نه ای دا شتند . جرات نمی کردم به انها نز دیک شو م . زیرا انها ابرو مند تر و شریفتر از سا یر مردم بو دند . فقط می تو انستم انها را از را ه دو ر نگا ه کنم و مخقیا نه انها را ستا یش کنم . ارزو ی خو بی برای انها دا شتم . دعای خیرم را بد رقه راه اینگو نه مردم شریف و ابرو مند که در دنیا وجو د دارند - کرده بو دم زیرا به خا طر انها درد و بد بختی و سیه رو زی خو یشرا از یاد بردم . انها را پنهانی ستا یش کر دم و دعای خیر خو درا عر ضه انها دا شتم . اغلب به خو د یا د او ری می کردم که نبا ید زیا د به انها نز دیک شو ی و انها را کثیف و الو ده کنی . ولی یک بار زیا د به انها نز دیک شدم . یک رو ز طرف ها ی عصر -خیلی خسته و گر سنه بو دم بطو ریکه نتو انستم راه رفتن را ادامه دهم کنا ر دیو اری نز دیک جا ده نشستم و پا ها ی برهنه ام را که اغشته به خاک و خون بودند ما لش دادم . گر سنگی درد و فشار طا قت فرسائی بر قلبم وا رد کرده بود . نیرو ی بینا ئیم تیره و تا ر شده بو د - تما م انچه اطرا فم بو د تصو یر و ا ضح و رو شن خو د را از دست دا ده بو د . حتی متو جه نشدم که یکی از اشخا ص شریف و ابرو مند از کنا رم در حال گذ ر است . سرانجام وقتی او را دیدم کو شش کردم بلند شو م و بگر یز م اما دیگر خیلی دیر شذه بو د . نو ک پنجه کفشی به با زو ی چپم لگد زد . از بس به با زو ی چپم صدمه و اسیب وا رد شد که گمان بردم با زو ی چپم دو نیمه شده است و بدو ن انکه بتو انم خو دم را کنتر ل کنم غلتیدم و به زمین افتا دم (سگ) شنیدم شخص شریف و ابرو مند با این کلمه به من نا سزا می گو ید . در هما ن هنگا م که با زو ی کو فته شده و ضربه دیده خو درا ما لش دادم کلمه (سگ ) را بار ها و با رها زیر لب تکرا ر کردم . سرانجا م فرصتی برای برگشت به معبد یا فتم ( ادامه دارد) |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 15:9 توسط محمود نفیسی
|
|
||
|
|
|
|
|
حسادت در قلبم راه یدا کرد. کو ن خیز ه رو ی زمین خزیدم .سرم را به اطراف چر خا ندم .بالا و پائین پریدم-پا هایم را رو به هوا کردم-پارس کردم به بهترین راه کو شش می کردم که بتو انم سگ باشم .صدای پا رس من خیلی نزدیک به صدای حقیقی سگ بود . در این زمان فکر کردم می تو انم یک سگ باشم. خیلی خو شحال و شاد و شنگو ل شدم . خزیدن را گردا گرد و اطراف دور و نز دیک زمین ادامه دادم . اما پس از مدتی پا ها ی من به راست و صا ف شدن احتیا ج دا شتند و دست های من دیگر نمی تو ا نستند حر کت کنند . نو میدی و یاس درد نا ک و تا ثر انگیزی مرا مجبو ر کرد که با این حقیقت رو برو شو م که من حتی به قدر کا فی خو ب نیستم که سگ باشم دو باره رو ی زمین دراز کشیدم و از یاس و نو میدی نا له را سر دادم. با اشک ها ئی در چشمانم جلو ی محراب زا نو زدم و تقا ضا کردم:ای خدای مقدس از تو که بمنزله پدرم هستی خو اهش دارم که مرا به صو رت یک سگ بر گر دانی مانند ان puppy سفید کو چولو . اما هیچ جو ابی نیا مد . هر رو ز خزیدم و پارس کردم اما با ندا زه کا فی خو شبخت نبو دم که به صو رت یک سگ بر گردانده شوم . " قسمت سو م " پو ستم زرد بو د . مو ها و چشم هایم سیا ه - دما غم پهن - خپله -قو زی و کو تا ه و نحیف و ضعیف و استخو انی بو دم . اما بسیاری از مردم در این دنیا بو دند با پو ستی خو ب و رو شن و صا ف -مو های بلو ند-چشم های سبز- دما غ های خو ش تر کیب و منا سب-قد های بلند بدنهای قو ی (ادامه دارد) |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 12:30 توسط محمود نفیسی
|
|
||
|
|
|
|
|
تاج از فرق فلک بر داشتن-- تا ابد ان تا ج بر سر داشتن-- در بهشت ارزو ره یا فتن -- هر نفس-شهدی به سا غر دا شتن -- روز -در انواع نعمت ها و نا ز-- شب بتی چو ن ما ه در بر داشتن-- جا ودان در او ج قدرت زیستن -- ملک عا لم را مسخر دا شتن-- بر تو ارزانی - که ما را خو شتر است -- لذت یک لحظه ما در دا شتن.....! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 19:0 توسط محمود نفیسی
|
|
||
|
|
|
|
|
به ستا ره ها نگا ه کن که شب را شکسته اند . بی تو شب من شبی بی ستا ره است . افتا ب را به بین که غو ل تا ریکی از برابرش می گریزد بی تو رو ز من افتا ب ندا رد. چمن زا ر را بنگر لا له را نگا ه کن به زمزمه جو یبا ر گو ش فرا دار . بی تو دنیای من از چمن و لاله و ز مزمه خا لی است . بی تو من هیچم نیستم . اگر می خو اهی من بما نم اگر می خو اهی نمیرم ...هرگز نمیر ما در! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 18:43 توسط محمود نفیسی
|
|
||
|
|
|
|
|
می گو یند که ا فتا ب ـبی اندازه زیباو منظره گلها ئی که در کنا ر رو د خا نه بر روی اب ریخته اند -بسیار دلا و یز است وپرو از با شکو ه پرندگان بسیا ر تما شا ئی! . می گو یند که شبها رو شنا ئی دلکشی چهره اسمان را می اراید . بر روی در یا ئی که امو ا جش روح را به اهتزاز می او رد .و کشتی ها با با دبا ن های سپیدمیخرامند. میگو یند:که رنگ گلها از عطر انها هم دلپذیر تر و رو ح نو از تر است . میگو یند:دره ها /کو هها/ چمنها /و بیشه ها / بویژه سحر گا هان بقدری لطیف و دلکش است که انسان در برابر این همه عظمت به زا نو در می اید. اما من نه ان دریا را که و لو له امو اجش بگو شم می رسد میتوانم دید نه ان گلهای رنگا رنگ را/نه اسما ن را/نه افتا ب / نه در ختان / ونه ان پرندگان رنگین پر وبال را و نه رو شنا ئی صبح را و از ندیدن انها هم غمگین نیستم . خدا یا!من دیدن هیچ یک از لطا ئف این جهان گذران را ارزو نمی کنم اما ای کاش یکبار/فقط یکبار/ روی ما در م را می دیدم. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 17:58 توسط محمود نفیسی
|
|
||
|
|
|
|
|
یک رو ز یک جفت ساق پای زیبا مشا هده کردم که در طو ل پیا ده رو قدم می زد نه در وا قع قدم نمی زدبه نظرم می امد که ا نها در حا ل رقص در پیا ده رو خیا با ن هستند . کا هی وقت ها انها در یک درشکه مسا فر کشی ظا هر می شدند در حا لیکه بر رو ی هم پیچ و تا ب می خو ردند. هر وقت ان دو ساق پا را از مسا فت بسیا ر دو ر می دیدم متو جه می شدم که بطرف انها به را ه افتا ده ام ولی بمحض اینکه نگا ه ثا بتم به انها می افتا د ذهن و شعو رم به من هشدا ر می داد- مو ا ظب باش - تو انسا ن نیستی . ودر ان هنگام جرئت و شها مت خو د را از دست می دا دم . یک رو ز (puppy)پا پی سفیدی را دیدم که در کنا ر ان جفت ساق پا ارمیده است . صو رتش بسیار نزذیک به انها بو د وحتی از جا ی پا شد و به بالای انها پرید این مو ضو ع برایم نو یدی بو د زیرا نشا ن می داد که نزدیک شدن به سا ق ها فقط مخصو ص انسا ن نیست حتی سگها اجا زه دا شتند به این دو ستی و نز دیکی دست یا بند . با این اندیشه بی درنگ به سو ی ان پا های قشنگ دو یدم . اما پیش از اینکه بتو انم به انها نز دیک شو م دستی از جا ئی دراز شد و مرا چنگ اندا خت. (این سبب می شو د که رو شنا ئی را به بینی) این ها کلما تی بو د که بعد از پر تا ب شدن به رو ی زمین شنیدم . دچا ر سر گیجه بو دم از خشم به جو ش و خرو ش امدم . ستا ره ها را دیدم و بیهو ش شدم چها ر چنگو لی افتا ده بو دم .تمام اطراف من صو رتها ئی درحال مسخره کردن بو دند و سا ق ها نا پدید شده بو دند. خنده های تمسخر امیز گو شم را می ازرد.خو درا از انظار پنهان کردم و پا به فرار گذا شتم فقط پس از این ما جرابطو ر کا مل شرایطم را فهمیدم. در گذشته خرسند و خشنو د بو ده ام که ما نندیک سگ زندگی کنم و یا یک چیزی شبیه ان - حا ل اگا ه شده ام که بیش از اندا زه رو ی خو د حساب کر ده بو دم با قلبی شکسته به معبد بر گشتم . زیر محراب نشستم و غرق در دریا ی فکر شدم puppyسفید کو چولو را دیده بو دم که چگونه در کنا ر ان ساق ها ی قشنگ ار میده است . زندگی را حتش را در ان خانه دیدم با ان غذا های خو ب که می خو رد و پو شش ها ی گرم که داشت و ان نو ازش ها ی عا شقانه و ظریفا نه که نثار او می شد (ادامه دا رد) |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 13:0 توسط محمود نفیسی
|
|
||
|
|
|
|
|
ما نند همیشه برای به دست او ردن تکه استخو انی بیرو ن رفتم . ولی به زو دی به معبد برگشتم . زیراچیز کمی دا شتم که با ان شکم خو د را پر کنم حالا من مثل دیگرا ن پدری در خا نه دا رم .این درست است که خا نه ام خرابه ای بیش نبو د. و پدرم خدا ئی بو د که هر گز کلمه ای برای تسلی و دلدا ریم نمی گفت و لی او تنها کسی بو د که مرا ترک نمی کرد . او تنها فرد خا نو اده ام بو د زمان به سرعت میا ن سر ما و گر سنگی می گذشت . یک اشتیا ق و انگیزه عجیبی در من ریشه دو انده بو د انقدر و تا ان اندا زه که می دا نستم من انسا ن نبو دم . اما ارزو ها و امیا ل بشری در من رشد کرده بو د میل شدیدی دا شتم که مانند دیگران زندگی کنم . غذای خو ب بخو رم -لبا سهای قشنگ دا شته بپو شم .. در خانه مجللی زندگی کنم و از پو شش های گرم لذت ببرم اینها ارزو های بشری هستند . تو که انسا ن نیستی .چه سبب می شو د که تو به این چیز ها فکر کنی؟ وقتی احسا س کردم که این هو س ها ی بیهو ده که کا ملا به وجو د انها اگا هی دا رم در من طغیان کرده است خو د را سر زنش کردم اما هو س های بشری در بدن(سگ مانند)یو رش او رده اند خو ب میدانم که این مرا به سو ی فا جعه و مصیبت می برد ولی هنو ز هیچ راهی برای تر ک ان پیدا نکرده ام.کا لا هائی که در پشت و یترین مغا زه ها ی خیابا نها گذا شته اند عجیب برایم افسو نگر وجذاب هستند (ادامه دارد) |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 19:37 توسط محمود نفیسی
|
|
||
|
|
|
|
|
سر انجام مرد جوان قوی بنیه قد بلندی بیرو ن امد و به من نزدیک شد و با لحنی خشن گفت:لعنتی -به زن به چا ک اینجا جا ئی نیست که تو بیا ئی و زا ری و گریه کنی. صدای کلما تش مانند ضربه ای از رعد و برق در سرم پیچید و ذهنم را کر خت م بی حس کرد . او ما نند لینکه می خو اهد به سگی لگد به زند به من لگد زد گریه را تما م کردم . سرم را در دست ها یم پنها ن کردم اهسته از انجا دو ر شدم بدو ن اینکه کلمه ای بگو یم زیرا حرفی ندا شتم که به زنم . وقتی که به معبد برگشتم خسته و کو فته به رو ی زمین درا ز کشیدم و مانند یک سگ زخمی زو زه کشیدم . خدا وند معبد چشما نش را پا ئین اندا خته و بدن درب و دا غو ن مرا با نگا ه ثا بتش نو ازش می کرد. برای سپاس و حق شنا سی اشکها یم به راه افتا ده بو دند در جلو ی محراب زانو زدم و تقا ضا کردم:من یک انسان نیستم . اما از لحظه ای که دست تقد یر و سر نو شت مرا مجبو ر به زندگی کرده است- تنها یم - در خواست می کنم ای خدا ی مقدس - تو پدر خو انده من با شی-هیچکس ذیگر در این دنیا به شخصی ما نند من اهمیت نمی دهد. اگر چه خدا ی مقدس جو اب نداد و لی در خو است مرا هم رد نکرد به این دلیل بر این با و رم که پدر عا دل و منصفی دا رم که همان خدا ی بطو ر قا ئم ایستا ده و یک دست معبد است. (ادامه دارد) |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 18:51 توسط محمود نفیسی
|
|
||
|
|
|
|
|
درس تا ریخ:عا قبت حال جها ن طو ر دگر خو اهد شد زبر و زیر یقین زیر و زبر خو اهد شد این شب تیره اگر رو ز قیا مت با شد اخرالا مربه هر حا ل سحر خو اهد شد درس تا ریخ به من مژده جا نبخشی داد زو ر از با زو ی سر ما یه بدر خواهد شد دشمنا ن گرچه به جدیت و جهدند ولی جهد و جدیت این قو م به در خو اهد شد اید ان رو ز که ما نیز به مقصو د رسیم وین خبر در همه افا ق سمر خو اهد شد نا ن درو یش اگر از خو ن دل و اشک تر است دشمنش غرقه به خو نا ب جگر خو اهد شد گو ید امید ـسر از با ده پیرو زی گرم رنجبر مظهر اما ل بشر خو اهد شد |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 14:58 توسط محمود نفیسی
|
|
||
|
|
|
|
|
از اطرا ف جا ده یک تکه کیک خشک و سفت و ما نده بر داشتم سفت و خشک و پو شیده از گرد وغبا ر و خا ک بو د ان را با زو ر پا ئین دادم و این مرا خو شحا ل سا خت برای اینکه به من ثا بت کرد که معده من ما نند معده سگ می تو اند هر چیزی را تحمل کند و بپذیرد. معبد مترو ک بو د با اتفا قی که برایم پیش امد فهمیدم که تو انا ئی فرو ش خو د را ندا رم رو ی هم رفته بیفا یده بو دم بد تر انکه انسا ن نبو دم . شرو ع به گر یه کردم بعد پی بردم در حا لیکه اشک ها ی انسا ن گر ا نبها هستند -اشک ها ی یک شیءبیفایده مثل من بی ار زشند. در جلو ی محرا ب زا نو زدم . می خو استم با شدت تما م گر یه کنم . نه زیا د به خا طر انکه هنو ز اشکها ئی دا شتم که بایستی فرو به ریزم . بلکه اشکها تمام چیزی بو دند که من داشتم پس از انکه گر یه و زا ریم در معبد به پا یا ن رسید. از معبد خا رج شدم به جلو ی یک خا نه اعیا نی شخصی متکبر و مغرو ر رفتم در حالیکه سردم بو د و گر سنه بو دم در گو شه ای از دیوا ر جلو ی در ورودی خو درا مخفی کردم و شیون و نا له و زا ری را سر دا دم . در این هنگام صدای فرو ریختن اشک هایم پا ئین تر از صدا ی قرقر کردن شکم خا لی و گر سنه ام بو د . مرد جوانی با لبا س زیبای غربی بیرون امد او هیچ تو جهی به من نشا ن ندا د پس از ان مرد میا ن سا لی با ردای بسیار شیک و بلندی وا رد شد او حتی نگا هی هم به سو ی من نکرد.تعدا دی اشخا ص از کنا رم گدشتند بدو ن انکه تو جه کنند من انجا هستم |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 14:35 توسط محمود نفیسی
|
|
||
|
|
|
|
|
جنگی در پیش است که او لین نبو ده است اخرین نیز نیست اما اگر جنگ اخر فرا رسد بیچا رگا ن سرزمین مغلو ب هماتقدر گر سنگی می ک | ||