|
|
|
|
|
راهبه ای روی نیمکت نشسته بو د . سربازی نفس زنان از راه رسید و سراسیمه و با اضطراب گفت:میشه منو زیر دامنتون پنهان کنید بعد علت ان را میگم. راهبه قبول کرد و سرباز را انجا مخفی کرد . بعد دو افسرپلیس رسیدند و به راهبه گفنتد: سربازی از اینجا رد نشد؟ و را هبه هم گفت چرا ولی از این طرف رفت و راهی را به انها نشان داد . انها که رفتند سرباز بیرو ن امد و کلی از را هبه تشکر کرد و گفت : اینها می خواهند مرا به جنگ عراق به فرستند ومن نمی خواهم برو م و فرار کرده ام بعد اضا فه کرد اگر نگید من وقیح و پر رو شده ام باید بگم این مدتی که در زیر دامن شما بو دم تو جه کردم شما سا ق های پای بسیار زیبائی دارید. راهبه جواب داد. اگر مدت بیشتری انجا مانده بودید علائمی را می دیدید ومتو جه می شدیدکه منم مردم . اره دوست عزیز منهم مث تو برای اینکه به جنگ عرا ق نرو م لباس راهبه ها را پو شیده ام |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 19:2 توسط محمود نفیسی
|
|
||
|
|
|
|
|
ماامروزه خانه های بزرگتر اما خانواده های کو چکتر داریم. راحتی بیشتر اما زمان کمتر. مدارک تحصیلی بالا تر اما درک عمومی پا ئین تر.اگاهی بیشتر اما قدرت تشخیصکمتر داریم.متخصصان بیشتر اما مشکلات نیز بیشتر. داروهای بیشتر اما سلامتی کمتر. بدون ملا حظه ایام را می گذرانیم " خیلی کم می خندیم -خیلی تندرانندگی می کنیم .خیلی زود عصبانی می شو یم -تا دیر وقت بیدار می مانیم -خیلی خسته از خواب بر می خیزیم -خیلی کم مطا لعه می کنیم .-اغلب تلو یزیون نگاه می کنیم و خیلی بندرت دعا می کنیم -چندین برابر مایملک داریم اما ارزشهایمان کمتر شده است و خیلی زیاد صحبت می کنیم .به اندازه کا فی دوست نمی داریم .خیلی زیاد دروغ می گو ئیم.. زندگی ساختن را یاد گرفته ایم اما زندگی کردن نمی دانیم . تنها به سال های عمر افزو ده ایم و لی زندگی را به سال های عمر اضافه نکر ده ایم . ما سا ختمان های بلند تر داریم اما طبع کو تاه تر.بزرگراه های پهن تر اما دید گاه های کمتر. بیشتر خرج می کنیم اما کمتر داریم . بیشتر می خریم اما کمتر لذت می بریم .ما تا ماه رفته ایم و بر گشته ایم اما قادر نیستیمبرای ملاقات عزیز مون از یک سوی خیابان به ان سو برویم. فضا ی بیرون را فتح کرده ایم اما نه فضای درون را. ما اتم را شکا فته ایم اما تعصب خودرا نه. بیشتر می نو یسیم اما کمتر یا د می گیریم |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 18:36 توسط محمود نفیسی
|
|
||
|
|
|
|
|
اونی که می خوام من نه ستا ره است نه فرشته اخه من ذیگه می دونم دوره این حرفا گذشته مثل شیرینو نمی خوام که دروغ باشه تو کارش عشق فرهاد و ببینه ولی خسرو بشه یارش مثا لیلا رو نمی خوام واسه مجنون ناز بیاره بشکنه چیزیش واما اخرش تنهاش بزاره عشق و هوس نمی خوام که فقط یک لحظه باشه ازپی عشق زلیخا پشت یو سف پلره بشه نمی خوام از پشت ابرا یه فرشته باشه یارم که اگه یه موقع بخوامش نتونه بیاد سراغم مثل حوارو نمی خوام که تو عشقش حیله باشه که ادم با خوردن سیب از خداشرمنده باشه نمی خوام که همدم من تو عشقش کم بیاره من براش دیوونه باشم اون بگه دو سم نداره اونی که می خوام من نه ستاره است نه فرشته یکی هست مثل خودم ولی این اخر عشقه |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 1:9 توسط محمود نفیسی
|
|
||
|
|
|
|
|
غرش رعد سحر گاهی بر اضطراب شب های سربی سیلی زدودر زهدان هفت لای ظلمت نفس نوباوه روز پرید .در خاموشی بهت اندودهذیان ساز - برق از دیدگان خدا بر جست سینه اسمان به دندانه صد زخم دریده شدخفقان ترس به انتها رسید و نا گاه با دلهره سقوط ستون های ابر سنگینی لواره های انتظار فرو ریخت .تاب تن تب گر فنه هستی نقش طا عونی مر دارهای قرن - سو سو ی مر گ شعله های تک سو ز - طعم گس عشق های مردابی - عطش جوانه های نهفته در ناف خاک و این شب ..این شب این خیمه ستون سو خته دود اکند این کابوس سینه فرسای دیده سو ز - با فواره رگ های اسمان رو فته شد در وازه های دیده ودل باز می شو د نفس هوا پاک و رخساره زمین شسته است بیا ای جان سبکبار من بیا تا در صبح نو دمیده به نظا ره خورشید رو یم م.ا . به اذین |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 21:52 توسط محمود نفیسی
|
|
||
|
|
|
|
|
دیشب خیلی دیر وقت بود که رفتم تو رختخواب. تقریبا نز دیکیهای سپیده .... فکر کر ده بو دم که خواهم توانست تا ساعت نه و ده بخوابم یکی دو سا عت بو د که تو رختخواب بو دم . اما مگس ها نمی گذدا شتند خوابم ببرد بین خواب و بیداری - برای اینکه مگسها ئی را که رو ی سرو صو رتم می نشستند بپرانم - گاه ابرو هایم و گاه لبم را تکان می دادم . مگس می پرید اما باز می گشت و در همانجا می نشست برای اینکه خوابم نپرد مگسها را با دستم کیش نمی کردم پتو را روی سرم می کشیدم اما لحظه ای بعد نفسم تنگ می شد و پتو را پس می زدم همان مگس از نو رو ی صورتم می نشست مجبور بو دم برای کیش دادن این مگس دستم را بکار بیندازم و مگس را با د ستم می راندم و سعی می کردم در فاصله بر خاستن و از نو نشستن او یک لحظه خوابم ببرد اما نمی شد نمی گداشت خوابم ببرد یکی از چشمها یم را نیمه باز می کنم تا هوای این مگس را داشته باشم - اما هردو چشمم را باز نمی کنم چون می تر سم خوابم بپرد کلا فه ام کلا فه خواب بو دن یعنی همینخیال می کنم یک چشم بسته خواهم تو ا نست به نیم خوابی فرو بروم....با چشم نیم بازم مگسها را نگا ه می کنم . مگس ها زیا دند - اما امان از دست این یکی ... ان یکیها حال جنبا ند ن با ل ها یشان را ندارند بی حال و بی رمق برای خو دشان می گردند اینها میان پریدن و نپریدن دو دلند- وقتی هم می پرند - بزو دی در جائی دیگر می نشینند و کا ری به کا ر من ندارند من از اینها گله ای ندارم اما در میان اینها یکی هست که سر جایش بند نمی شو د و هم اوست که گاه رو ی لبم و گاه روی دما غم - یا گو شم می نشیند ونمی گذارد خوابم ببرد هردو چشمم را باز می کنم و نگا هش می کنم . مگسی است انگار فشفشه تا می نشیند پرواز می کند وتا پرواز می کند می نشیند و یک لحظه ارام ندارد این همه مگس است از هیچکدا مشان صدائی بر نمی خیزد مگر از این یکی وزوزش مثل بو ق امبو لا نس در گوشم سو ت می کشد به نظرم می رسیدکه این اتشپاره مگس نیست و سگ با زیگو شی است . سگ بازیگوشی که هی کوچک و کو چکتر شده و شده قد مگس و بال در اورده شده مگس ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 16:20 توسط محمود نفیسی
|
|
||
|
|
|
|
|
گفتم اگر پدر نتوانست یا نخواست من هموار کرد خواهم گیتی را فرزند من به عجب جوانی تو این مگوی من خواستم ولی نتوانستم تا خود چه خواهی و چه توانی |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 15:5 توسط محمود نفیسی
|
|
||
|
|
|
|
|
دیدم به بصره دخترکی اعجمی نسب روشن نمو ده شهر به نور جمال خویش می خواند درس قران پیش شیخ شهر وز شیخ دل ربو ده به غنج و دلال خویش می داد شیخ درس ضلال مبین به او اهنگ ضاد رفته به او ج کما ل خویش دختر نداشت طاقت گفتار حرف ضاد با ان دهان کو چک غنچه مثال خویش می داد شیخ را به دلال مبین جواب وان شیخ می نمود مکرر مقال خویش گفتم به شیخ راه ضلال اینقدر مپوی ! کاین شوخ منصرف نشو د از خیال خویش بهتر همان بود که بما نید هردوان او در دلال خویش وتو اندر ضلال خویش! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 18:25 توسط محمود نفیسی
|
|
||
|
|
|
|
|
محروم کردن مردمی از {ازادی}به این بهانه که از ان سوءاستفاده می کنند جنا یتی بزرگ است.تو کویل ایا رندگی انقدر عزیز و صلح اتقدر شیرین است که به بهانه زنجیر و اسا رت خریداری شو د؟ پا تریک هانری ازادی در تفکر است جائی که زور حکم می راند زو ز هم پیرو ز می شودماکسفریش ازادی مذهب نو ینی است مذهب عصر ما .ها ینریش هاینه ای ازادی چه جنا یت ها که بنام تو مر تکب می شو ند رومن رولان حق در طرف راست و نیرو در طرف چپ و نو ر در پیشا نی و خون در زیر پای ما ست مرگ بر انهائیکه می خواهند زنده باشند و ازادی را در حال مرگ به بینند مارکسیم گورکی . ازادی دریائی متلا طم و تو فا نیست مردان ترسو ارامش استبداد را بر این تو فان تر جیح می دهندتوماس جفرسون ابادی یک کشور از روی نسبت ازادیاش سنجیده می شو د نه از رو ی حا صل خیزی ان مونتسکیو اگر می خواهید طرف را بارای و عقیده خو د همراه کنید بگذاریددر کما ل ازادی حر فشرابزند دیلکا رنگی من با عقیده تو مخالف هستم ولی اگر لازم باشد حا ضرم سرم راهم بدهم تا تو حرفت رابزنی ولتر |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 1:1 توسط محمود نفیسی
|
|
||
|
|
|
|
|
لا یحه دو لت امریکا اجا زه می دهد برای مقا بله با طرح ایت الله خامنه ای برای ایجاد این کا رتل عظیم گا زی در مجلس سنا ی امریکا هزینه بپردازد. گزا رش ها از بی سا بقه ترین ارایش نظا می امریکا در هفده سا ل گذشته در منطقه خلیج فارس حکا یت دارد |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 11:11 توسط محمود نفیسی
|
|
||
|
|
|
|
|
همسر اسانلو می گوید:در حا لی که گزارش شده منصور اسا نلو سه شب باز داشت شده -مقا مات مسئول در قوه قضا ئیه صدور هرکونه حکم جلب و باز داشت برای اقای اسانلو را رد کرده اند.اگر قانون در ایران اجرا می شد نگران نبو دم - اما شیوه با ز دا شت همسرم به شدت نگران هستم
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 11:3 توسط محمود نفیسی
|
|
||
|
|
|
|
|
هنر های بزرگ انها ئی هستند که عمیقا در تو ده های مردم نفو ذ کر ده اند. اگر بنا باشد که هنر مندان از همه ی قدیمیان تقلید کنند در هنر پیشر فتی بو جو د نمی اید -هنر مندان بزرگ انها ئی هستند که از خو د اختراع و ابدا عی کرده و چیز های تازه بو جو د او رده اند |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 12:25 توسط محمود نفیسی
|
|
||
|
|
|
|
|
زن نبا ید یک ما شین تو لید بچه و خو را ک با شد بلکه باید از محبس فکرش اشپز خا نه بیرو ن بیا ید و جزو عوامل پیشرفت اجتما ع با شد زن علا وه بر زن بو دن باید انسان با شد |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 12:16 توسط محمود نفیسی
|
|
||
|
|
|
|
|
اگر کسی حرف نفت را بزند - اصلا نمی گذارم سو ا لش تما م شو د - می گو یم :صد بشکه داریم .اگر بگو یند : چا ی چی؟ جوا ب می دهم : فرا وان ...۱۵۰ جعبه چای بزرگ خریدیم و گذا شتیم کنار اخر خریدن و کنا ر گذاشتن یعنی چه ؟...اگر قرار باشد ادم اذو قه اش را انبار کند که کا ر با چند کیلو و چند بسته و چند جعبه و اینجور حر فها که حل نمی شو د! ... باری- امثا ل ما باز هم شکر گدار با شند چونکه گر فتا ری ما چند گو نی و چند بسته و چند کیلو راه میفته - اما ان بیچا ره هائی که از ترس گران شدن باید اذو قه ها تهیه کنند وکنا ر بگذارند - مجبو رند چند تا اپا رتمان و یلا و مقداری اتو مبیل و چند با غ و ابا دی بخرند وکنا ربگدارند باید چه خاکی به سربریزند من شخصا هیچ چیز را انبار نمی کنم اما پریروز از ترس گرانی کاری کر ده ام که با ید اعتراف کنم . من هر رو ز از خانه تا محل کا رم با اتو بو س رفت و امد می کنم و پریروز هم مانند روزها ی دیگر سو ار اتو بو س شدم - اما دیگر پیا ده نشدم . بلیط فرو ش امد سراغم :- ببخشید هشت راه تا اخر خط رفتیم و بر گشتیم - اما شما پیا ده نشدید و خیا ل پیا ده شدن ندارید ؟ گفتم : یه بلیط دیگه ام پا ره کن ..... تا اخر شب همینجا هستم! چرا ؟ گفتم :به شرطی میگم به کسی نگی !....چون شنیده ام که نر خ اتو بو س می خواد گرو نتر شه -می خوام تا ارزو نه سی چهل دور با د ل راحت سو اری کنم ! (پا یا ن ) |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 12:1 توسط محمود نفیسی
|
|
||
|
|
|
|
|
مهمانی وارد میشودوسط صحبت بیراهه می زند: راستی !.......شکر دارید؟...باید داشته باشیم-دیروز یک کیلو خریده بو دیم. می خندد:-شما دیو نه ئید ؟...اخه یک کیلو شکر جیه؟....چن تاگونی شکر بخرینو بذارین کنار-وگرنه بعدا پشیمون میشین-چونکه تا چند روز بعد دیگه تو با زار شکر گیر نمیاد ... توجه می فرما ئید چند کیلو نه و چند گو نی!... اشنا ئی را می بینم . اولین سوالش این است: نفت دا رید؟.....نفت خریدید؟ - داریم.. نفت دونیمون هنوز پره . فورا ده - پو نزده پیت نفت بخرین و بزارین کنا ر. با دو ستی رو برو می شو یم. می پرسد؟:چای دارید؟- داریم-یک سا عت پیش بو د که یک بسته چای خریدیم....-- فو را باید به جنبید و گر نه دیر میشه ...چهل- پنجاه بسته چا ی بخرین و بذارین کنا ر وگرنه یک هفته بعد یک مثقا لش هم گیر نمیاد.... با رفیقی دردل می کنیم . تو صیه دو ستا نه اش این است :فکر لو بیا با شید ... تا دیر نشده ده دوازده گو نی لو بیا بخرین و بذارین کنا ر اگه چن رو ز دیر کنین دیگه گیر تو ن نمیا د...همسا یه سرا غ همسا یه را می گیرد که :-صا بو ن دارید؟ - اره چن تا قا لبی داریم...--عجب از دنیا بی خبرین مردم دو ره افتادن و دارن هرچی صا بو ن تو بقا لی هاس می خرن!... همسا یه دیگر رازی را فاش می کند:----نبا ید به کسی بگید!....رو غن زیتو ن می خوا د گرون شه !..زو دتر تا همه نفهمید ن چن تا پیت روغن زیتو ن بخرین و بذارین کنا ر ...اگر قرار باشد به حر ف دو ست و اشنا گو ش کنیم -خانه مان خواهد شد انبار اذو قه و خو دمان با ید در یکی از مسا فر خانه ها اتا قی اجا ره کنیم !...اما شکر خدا که ما از ان پو ل ها نداریم و راه و رو شمان عو ض نمی شو د. همان نیم کیلو رو غن و چند تا قا لب صا بو ن - دو کیلو برنج و یک بسته چای و یک کیلو شکر ما را بس است و گله ای هم نداریم ...اما اگر دو ستی برسد و بپرسد : شکر دارید ؟بلدیم جوابش را بدهیم و می گو ئیم :- تا دلت بخواد ...گونی های شکر و چیدیم زیر تختخوا با ... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 11:11 توسط محمود نفیسی
|
|
||
|
|
|
|
|
-یه نفر با ید بره به دکتر تلفن کنه ...... صدای یکنفر هم از پشت شلو غی شنیده شد: چه خبره جمع شدین مگه دارن عنتر میر قصو نن ؟......و لش کنین بیچا ره ر و .. غشی یه ...ولش کنین به حا ل خو دش..... -به خدا عجب مر دمو نی هستیم ... یه نفر نیست که بره یه چیکه گلاب بیا ره و بگیره جلو دما غ این بیچا ره. با زو ی همرا ه جوانم را کسیدم و از تو شلو غی خا رج شدیم . او به صحبتش ادامه داد:-داشتم چی می گفتم ؟... اهان یا دم او مد : این امریکا ئیها مر دمون بی روحی هستند والسلام (پایان) |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 22:42 توسط محمود نفیسی
|
|
||
|
|
|
|
|
هروقت می دیدمش - می گفت :- تا ادم امریکا نره - به جا ئی نمی رسه >>. نو جوانی بو د - بالا خره را هش را گیر اورد و به امر یکا رفت رو ز گذشته در خیا با ن دید مش - گفتم:زود بر گشتی - گفت - اره امریکا جای مو ندن نیست . گفتم چرا؟ چونکه مر دمو نش خیلی ما ذی هستند . اصلا رو ح ندارند . - می دونستم پسر خیلی با هو شی هستی - اماانتظار نداشتم ظرف دو ما ه به این مو ضو ع پی ببری -چرا... فو را معلو م میشه . ببین - مثلا اگر تو امریکا یه نفر تو خیابو ن غش کنه و بیفته -کسی سر شو بر نمی گر دونه نگا هش کنه . پرسیدم چرا؟ -- برای اینکه تو امریکا - هر کا ری به اصطلاح یک تشکیلات مخصو ص دا ره - مسئو لیت هر تشکیلاتی هم رو شنه ....به همین دلیل هم اگر کسی تو خیابو ن بیفته غش کنه - انگا ر نه انگا ر ...هر کسی میره دنبا ل کا ر خو دش .. میگن ما ما لیات می دیم برای چی؟...برای همین چیزها برای همین رو زها .... با ید امبو لا نس مجهز بهداری با دکتر و پرستار بیاد و فو را مر یض را به نز دیکترین بیما رستان شهر دا ری بر سو نه ..... می خو استم بگو یم :راست میگی وا قعا مر دما نی بی رو حی ین . اما فر صت نشد - چونکه تو یک شلو غی گیر افتا دیم . مر دم در یکی از خیابا ن ها ی بزرگ استا مبو ل سر یک چها ر راه جمع شده بو دند و از سر و کو ل هم با لا می رفتند و با هیجان و کنجکا و ی گفتگو می کر دند . از دحام چنا ن بو د که رفت و امد بند امده بو د هر کسی هم می رسید به این جمع اضا فه می شد همراه جوانم پرسید: چه خبره؟ گفتم:به نظرم کو لیها دارن خرس میر قصو نن ..این نمایش بومی امرو زها از نو مد شده یکی از مردما ن گفت:فکر نکنم ... دارن صا بو ن لکه گیری می فرو شن .... حتما فرو شنده داره طرز استفا ده شو نشو ن میده . من کنجکا و شدم .. جمعیت را شکا فتم و رفتم جلو - زن جوانی رو زمین افتا ده بو د .دندا نهایش قفل شده بو د - دستهایش را مشت کر ده بو د . سیا هی چشمها یش دیده نمی شد - بدنش مثل فنر کشیده می شد و یکهو مثل مرغ سر بریده پرت می شد به هوا با سر می افتا د به زمین .به مردمی که دور این زن حلقه زده بو دند نگا ه کر دم نیش همه شا ن با ز بو د گفتگو می کر دند : چه کله محکمی داره ما شا لا -چن دفعه با مخ او مد رو زمین انگا ر نه انگا ر ...یه چیکه خون از سرش نیو مد - دهنو شو دهنو شو چه کفی کر ده ... دامن زن بیچا ره پس رفته بو د و پر و پا یش دیده می شد . به جو انی که از امر یکا بر گشته بو د نگا ه کردم - چشمش به پر و پای زن جو ان بو د . مردم گفتگو میکردند :یکی با ید بره به کلا نتری تلفن کنه --- این دو ر ور ها پلیس گیر نمییا د ! -- بابا یه مسلمو ن نیست که بره یه لیوان اب خنک بیا ره بریزه تو حلق این زن بیچا ره ؟...- یه بنده خدا گیر نمیا د که این بیچا ره رو مشت و ما ل بده ؟(ادامه دارد} |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 22:26 توسط محمود نفیسی
|
|
||
|
|
|
|
|
۱- اب زیپو: رقیق از وا ژه المانی suppe(سو پ) ظا هرا در پا دگا ر سر با ز خانه های ایران در دو ران تصدی سو ئدی ها که سو پ یا (زو یه ) را در قیاس با اش ایرانی بسیاررقیق و به مزه یا فتند ۲-اخم و تخم:هم ریشه با تهم این {تهمتن } از همین جا سهم و سهمگین ۳- اسکنا س: (اسکن ) از وا ژه فرانسه " assiggat یا انگلیسی { assignateیعنی ورقه امضا شده رسمی ۴-ارسی:کفش یا پنجره های کشو ئی یا شیشه های رنگین یعنی رو سی الف اضا فه در ارو میه یعنی روسیه و ارو ج ذر زبان اذز بایجانی یعنی رو زه دیده می شو د و برای وا ژه هائی که با ر شرو ع می شو د در زبان اذری نمونه بسیار است مثلا ابرحیم به جا ی رحیم ۵-الکی: یعنی بی اساس از ریشه کهن پهلو ی هلیکه یعنی دیو انگی و هلک گو یشن یعنی سخن نا رو ا وا ژه المانی uikischیعنی خنده او ر با همین واژه فارسی هم ریشه است ۶- به جا او ردن : شنا ختن اصطلاح عا میا نه است و لی در سمک عیا ر امده است : اگر چه او را ند ید ه بو د به جای اورد که سمک است |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 22:30 توسط محمود نفیسی
|
|
||
|
|
|
|
|
خو شبینی شکل ظاهری ایمان است . تا ایمان و امید و جود نداشته با شد هیچ کاری نمی توان انجام داد{هلن کلر} در پی ان نبا شید که بفهمید تا ایمان بیا ورید - بلکه ایمان بیا ورید تا بتوانید بفهمید {سنت اگو ستین} انچه مهم است صدا قت و نیروی اعتقا د و یقین است نتیجه کار به دست تقدیر است{تور گنیف} حقیقت به نیروی خود پیروز می گردد- اما اعتقاد به قدت دیگران {اپیکتتوس} اگر می توانستیم به یاری منطق درک کنیم که چگونه خداوند رئوف و دادگر می تواند چنین خشمگین و بی انصا ف با شد دیگر نیا زی به ایمان نمی ماند{ما رتین لو تر کینگ} پیرو زی با کسا نی است که ایمان دارند {امر سو ن} اه کسی که به تو اند معتقداتی داشته با شد چه اندازه خو شبخت است{ژان ژاک رو سو } من با عقیده تو کا ملا مخا لفم - ولی تا جان دارم خو اهم کو شید تا تو حق دا شته با شی عقیده ات را بیان کنی(ولتر) تا زمانی که شخصی اعتقا د و با ور و ایمان داشته با شد -همین برای نجا تش کا فی خواهد بو د مهم نیست انسان به چه چیزی اعتقاد و ایمان با شد فقط کا فی است که از این حا لت بر خو ر دا ر با شد {لوبسانگ لامپا-عارف معا صر تبتی} |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 17:31 توسط محمود نفیسی
|
|
||
|
|
|
|
|
بوالو(فرانسوی)هیچ چیز زیبا نیست مگر حقیقت .افلا طون:انکه حقیقت را دو ست دارد بدی را با بدی پا سخ نمی دهد. ارسطو:دردو ستی - حقیقت بهتر از افلاطو ن و سقراط است . برتو لت برشت :حقیقت تنها با با درو غ نمی ستیزد - بلکه با پاره ای از ادمیان نیز که دروغ را می پرا کنند در ستیز است . لئون تو لستو ی :حقیقت هر جا با شد خو دش را بروز می دهد.ولتر:حقایق را بگو ئید و مردم را اگا ه سا زید و لی مطمئن با شید که کشته خو اهید شد. فردریک نیچه :هیچ هنر مندی نمی تو اند حقیقت را تحمل کند.ماکسیم گو رکی:حقیقت و عقل همیشه از اعما ق یعنی از میان طبقات عامه سر چشمه می گیرد. طبقات بالا در این مو رد چیزی را استنشا ق می کنند که از اعما ق می اید و با بو ئی امیخته است که با نو ع زندگی انها بیگا نه است. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه دوم تیر 1386ساعت 20:48 توسط محمود نفیسی
|
|
||
|
|
|
|
|
زنی که صا عقه وار - انک - ردای شعله به تن دارد فرو نیا مده خو د پیداست که قصد خر من من دا رد همیشه عشق به مشتا قان پیام نخواهد داد که گاه پیراهن یو سف کنا یه ای از کفن دا رد کیم - کیم که نسو زم من ؟ تو کیستی که نسو زانی؟بهل تا بشو د ای دو ست هر انچه قصد شدن دارد دو باره بیرق مجنون را دلم به شو ق می افرازد دو باره عشق در این صحرا - هوای خیمه زدن دارد زنی چنین که تو ئی بی شک شکوه و رو ح دگر بخشد بدان تصور دیرینه که دل ز معنی زن دارد مگر به صا فی گیسو یت هوای خو یش به پا لا یم در این فضا که نفس در وی همیشه طعم لجن دا رد(منزوی) |
||
|
+
نوشته شده در شنبه دوم تیر 1386ساعت 20:3 توسط محمود نفیسی
|
|
||