|
|
|
|
|
نه خواب بودم - نه بیدار از تو با لا خونه ٬چشمم افتاد به صحرا: یه چرا غ بادی داشت می سو خت- پهلوش یه پسر بچه وایسا ده بود .- به سایه اش نگاه می کرد - سایه اش تا اون صحرا رفته بو د: هیچکی نیس بگه - هیچکی چرا وقتی تو اتا ق پنجدری - پهلوی چرا غ اویزه دار وای میسادم - سایه م روی نقشای گلیم که می افتاد - با قیش می رفت رو دیوار - یا تو تا قچه اینه داره - خیلی ام که دراز می شد روی تیرای سقف . پس چرا حا لا اسمون نمی افته ؟ اسمون سنگه؟ ستا ره ها چرا غن؟مث اون چرا غا که به نخ با دبا دک می بستیم ؟ کی رو شن می کنه؟ کی خا مو ش می کنه ؟ خدا را سه ؟ میگن میون ستا ره ها خالیه - هر چی بریم به هیچ جا نمی رسیم اگه هر چی بریم بازم هس - پس کجا نیس ؟ سایه رفته باشه تو خا لیای اسمون - تنهائی نمی ترسه؟ اخرش رو چی می افته؟چطور تو مهتا با دنبالش می دویدم روسنگفرشا-لای اون علفا که جنگل عرو سکا بو د یا درخت نا رونه بعضی وقتا یه شکل دیگه می شد مث نقشای سر حموما می خواسم جا بزارمش فرار کنم - پا بپام میو مد می رفتم تو سایه دیوار - دیگه پیداش نبو د - بیشتر ترس ورم می دا شت حالا کجاس؟میشه رفته باشه اونجا که یه وقت بو ده ؟ پسر بچه راه افتا د - رفت - رفت ته افق گم شد - رفت دنبال سایه ش ------نه خواب بو دم نه بیدار :مث اینکه تو صحرا بو دم - یه چیزی تو افق دیدم رفتم جلو یه تا بو ت شد سایه پسر بچه تمومش تو تا بو ت بو د صدای گریه شو شنیدم برگشتم : اون سر صحرا چراغ بادی داشت می سو خت - پهلو ش یه گهواره رو خا کا افتا ده بو د . |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 21:24 توسط محمود نفیسی
|
|
||
|
|
|
|
|
کو شش کسا نی که می خواهند هنر مجرد و غیر مادی درست کنند وسعی طرفداران(هنر برای هنر)بیهود است خواهی نخواهی هنر به اجتما ع مر بو ط است و مانند علم - مذهب - وسیاست در سرنوشت اجتماع نقش خود را بازی می کند و حربهی مبارزه طبقاتی قرار می گیرد .هما نطور که امتیاز ها با محرو میت در نبرد است - هنر طبقات ممتاز با هنر طبقات محرو م نبرد می کند هنر تابع تضاد اجتماع است و بهمین جهت بهترین هدف هنر ان است که تکامل اجتماع را تسریع کند - معرفت را بیا فزاید - تشخیص را با لا ببرد و فضیلت و عدالت را بستاید - ریا را رسو ا کند نقاب زرین قبا یح را بدرد - مفهوم صحیح زندگی را بیا مو زد و امید و نشا ط حرکت راتقویت کند |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 19:28 توسط محمود نفیسی
|
|
||
|
|
|
|
|
شاید کسی به پرسد اگر شعر نو نا مانوس و غریب است چرا باید سروده شود ؟ جواب انست که ما از سا ختن اتو مبیل او لیه نا گزیریم تا به اتو مبیل زیبای امروزی برسیم .که رجحان ومزیت ان بر تخت روان اراسته پیشینیان مسلم است چنانکه روز نخستین که ارابه اتشی و بخاری اختراع شد هیئت ظاهر و صدای دلخراش و کندی رفتاران - انرا از کالسکه های مزین شش اسبه براق و تند رو و زیبا - پست تر جلوه می داد ولی هیچ نا دانی نبو دکه اتومبیل را از کالسکه در مر حله ی تکامل وسائط نقلیه عقب تر بداند با ید نه پنداشت که شا عر خواسته است بعرو ض قدیم شعر بگوید و نتوانسته است -و نباید قیاس ارزش یابی را مفا هیم او لیه کهن قرار داد . باید اشعار را با ندازه های تازه فکر و قضاوت سنجید و اگر هم بر انها عیب و نقصی وارد باشد باید این عیوب و نقا ئص از این طریق سنجش مکشو ف شده با شد نه از راه دیگر.احسان طبری |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 18:58 توسط محمود نفیسی
|
|
||
|
|
|
|
|
با ران باش! هیچکس به باران عا دت نمی کند . هر وقت بیاد خیس می شوی. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 15:57 توسط محمود نفیسی
|
|
||
|
|
|
|
|
ماهم چون هزا ران انسان که رشته زنجیر وجو دشان رو ی سا لها قرنها کشیده می شود - پیوسته ماهم در ارزوی دیدگانی که فوران می زند چشمه های محبت از ان ماهم در ا مید اغوشی که با ارامش رنجها را فراموش کنیم در گرمی ان ماهم چون قنا ریها پرستو ها کبوتر ها و چون تمام عوامل طبیعت همانند گیا هها رود خانه دریا ها ما هم در خیا ل کلمه ای ااشا ره ای در ارزوی - خانه ای خانواده ای طایفه ای انها در زنجیر پول عشق را اسیر می کنند انها که در جامه های زربفت شخصیت را عر ضه می دارند انها که با دستان جنا یتکا ر خو یش فدا کاری را کار ابلهانه می پندارند و محبت را و انسا نیت را انا نکه لبان سر خشان را چون عقیقی در معرض چشم خریدار می گذارند انها که عشق خو درا می فرو شند چون کا لائی و در برابرش اعتبار می گیرند چون با زرگانی انها .....زهر بد بینی می چشانند دوده ی یاس می پراکنند و همه زیبا ئیها را در بیع و شرا می گذارند انها که دامان بلند زربفتشان در شب های پر هوس کشیده می شو د بر پلکانهای مر مر کا خها انها تا جران ... فرو شندگان سو دا گران عشق برغم شما که دیوار های محیط تنگتان را با نیروی اندیشه شکا فته ایم و با و جود دندان غرو چه های شما در دنیای زند گا ن راه یا فته ایم دیده ایم زنانی را از جنس شما و لیک نه با پیشه منحو س شما انسانهائی که در اغو ش گر مشان شعله زند گی زبا نه می کشد و در زیر پستا نها یشان انسان اینده - سر باز ازادی دست و پا می زند و در سمفونی چشمها یشان عشق به زند گی مو ج می زند زنانی را که در سنگر ازادی دو شا دو ش ما جنگیده اند و چون زویا ها - ژاندارکها زند گی ایند گان را تز ئین کر ده اند و هم اهنگ ما چر خ عظیم تکامل را به جلو رانده اند و در رنج ما - در شا دی ما و در راه بر گزیده ما همگام بو ده اند درود بر ان زنها بر همفکران انها بر سا زمان انها و ......بر مبارزه پی گیر انها |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 19:4 توسط محمود نفیسی
|
|
||
|
|
|
|
|
به عصیا ن سخن شد در شهری خفته روانه شکنجه گاه شدیم در زندانی بی مرز زبان های بریده و فرود پیاپی برا جساد نیمه جان بیداد سرما نگاه مرگ در بند جو خه ی اعدام فرامو ش خانه زندگان زمزمه خنده های مستانه در گوش اهنگی شوم مرگ بر دیوارهای بند می کو بد زنجیر ها به شرم امده اند به عصیان سخن می اید امیدی اندک صبح را می بینم (رفیق سیامک) |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 2:25 توسط محمود نفیسی
|
|
||