|
|
|
|
|
دوستان نازنین سرو ده ای از مینا بنام (حس د یدار) تقدیم می شود در انتظار نظرهایتان حس د یدار در انتظار نگاهت -کجاست کوچه خلوت یک اشنای دیرین برسا حل پر موج کلامت کجاست زورق کا غذ امن من - این قلب زلال تشنه چیست؟ شراب قلبت را باید نوشید طعم کلا مت را باید چشید صلابت کوهستان را در لحظات با تو بودن نوشیدم شهد شکستن ترد ید ارمغان حضور تست گونه های داغ شرم مشتا ق نوازش است عطر ایمان مستی غرور را مسخ کرد باران دوستی غبار الهام را شست چه زیباست که تنهائی بر مزار خود اشک می ریزد جا دوی مهر سایبانی از جا ودانگی گسترد مینا ۱۳/۱۱/۸۶ |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 23:39 توسط محمود نفیسی
|
|
||
|
|
|
|
|
مرغ سفید دریائی کنار سا حل اشوب فریاد زد صدای او در غرش روشن رعد خفه شد.ومن فانوس را در قایق نهادم و ریسمان قایق را از چوب پایه جدا کردمو در واپس رفت نخستین موجی که بزیر قایق رسیدرو به دریای ظلمت اشوب پا رو کشیدم و در ولوله ای که موج وباد - در ان شب نیمه خیس و غلیظ بدریای دیوانه که کف غلیظ بر لبا نش می دوید - سرا زیر گشتم ..موج از ساحل بالا می کشیدو دریا گرده تهی می کرد ومن در شیب تهیگاه دریا چنان فرو می شدم که برخورد کف قایق را با ماسه هائی که دریای ابستن هرگز نخواهد شان زاد - احساس می کردم اما می دیدم که نا اسودگی روح من اندک اندک خودرابا شفتگی دنیای خیس و تلا شکار بیرون وا می گذاردواندک اندک رسوب اسایش را در اندرون خود احساس می کردم. لیکن شب اشفته بود و دریا پر پر می زد و مستی دیر سیرابش در اشوب سرد امواج دیوانه بجستجویلذت گریخته اش عربده می کشید من می دیدم که اسایش یا فته ام و اینک بحلزونی دربدر می مانم که در زیر وزبر رفت بی پایان شتا بندگان دریا صدفی جسته است ومی دیدم که اگر فانوس را خاموش سازم و سیاهی شب را بفرو بستگی چشمان خود تعبیر کنم به (بودا) بیدغد غه ما ننده ام که درد را از ان روی که طلیعه تاز مرگ می داند بدل اسودگی بر می گذارد(اشلره به این گفته بودا:چشم از دنیا به بند که قابل دیدن نیست) ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 14:17 توسط محمود نفیسی
|
|
||
|
|
|
|
|
دوستی می گفت:روحیه ات را نباز . هدف انسان دوستان ازادی خواه حق بو ده و راه ان ها درست است .در تداوم تاریخ پیروزی نهائی با انهاست مشکل تو عجله می با شد . گما ن می بری همین فردا بلا درنگ خواهی توانست سعادت تو فیق را در اغوش گیری . هرگاه به روند تحولات اجتماعی با دیدی علمی و عقلا نی بنگری این عقب گر دهای مو قتی و مشکلات نا شی از ان در حوزه های مختلف زندگی برایت امری طبیعی جلوه نموده و با هضم منطق فو لا دین حاکم بر روند تکامل جامعه با نگرشی تا ریخی همه این موارد برایت عادی و قابل درک خواهد شد. ان گاه با خویشتن داری و زدودن مو ریانه هائیکه روا نت را می خورند و هردم می پو ساندت به پالایش روحی خویش نائل خواهی شدو دوباره به زندگی و اینده امید وار .. وبازیگر شایسته ی شخصیت انسانی ات در عرصه زندگی اجتماغی خواهی شد . اری لحظه ای تا مل - درنگ و تفکری ژرف -بازهم جست و جو .. می بایست تا خودرا از این بن ..بست روحی و فکری وا رهانید. در خود وبرای خود گفت :دوباره هدف مند و امید وارانه می توان زندگی کرد..زیراسعادت و خوشبختی "تنها"رسیدن و در اغوش گر فتن هدف نیست - حرکت و تلاش در جهت " اهداف"انسانی ست که عین نیک بختی نام دارد ..ودران است که می توان برای زندگی معنائی ماندگار تعریف نمود (پا یا ن) |
||
|
+
نوشته شده در جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 14:47 توسط محمود نفیسی
|
|
||
|
|
|
|
|
این جبهه عشق: زیرا سعادت و خوشبختی "تنها"رسیدن و در اغوش گر فتن "هدف" نیست-حرکت وتلاش در جهت "اهداف"انسانی است که عین نیک بختی نام دارد ...ودر ان است که می توان برای "زندگی"معنائی ماندگار تعریف نمود. پیروز تر از گذشته ها می خوانیم شادیم که استوارمی رانیم با خلق بپا خاسته -این جبهه عشق بر گستره سپیده ها می رانیم واگویه فرد مبارز اسیر در چنبره ی مشقات زندگی با خود: بازهم این دل لا کردارم گرفته - علتش را نمی دانم نه هدفی برای خود در زندگی می توانم تعیین کنم - نه دورنمای روشنی پیش رو می بینم . جز پو چی و نیستی ...عیبش نیز در همین مطلب است. زندگی را با تلاش- کو شش-و ایمان اغا زیدم . اینک در این برهه -این احساس بیهودگی رنجم می دهد زیبائی را دوست دارم -به کار و تلاش عشق می ورزم شور و شوق هدف و ارمانی والا داشتن را می پرستم زحمت و رنج برای رسیدن به اهداف انسانی را به جان پذیرایم با همه اینها حوزه ومیدانی برای فعالیت و عرصه ای برای رزم است؟استعداد- عشق و توان ادمی هر روزه می پو سد. درک این نکته عذاب اور و کشنده است اه - اه چه بودیم و به کجا رسیدیم . عشق - این پاکترین و زیباترین احساس انسانی را چه بی رحمانه به صلابه کشیده و به دارش او یختند . چه نا جوانمر دانه مغلوب - مسخ و نا بو دش کردند
ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 14:16 توسط محمود نفیسی
|
|
||
|
|
|
|
|
به زندان قفس مرغ دلم چون شاد می گردد مگر روزی که از این بند غم ازاد می گردد تپیدن های دل ها ناله شد- اهسته اهسته رسا تر گرشود این ناله ها فریاد می گردد زاشک و اه مردم بوی خون اید -که اهن را دهی گر اب و اتش- دشنه فولاد می گردد دلم ازاین خرابی ها بود خوش- زانکه می دانم خرابی چون که از حد بگذرد اباد می گردد زبیداد فزون - اهنگری گمنام و زحمتکش علمدار و علم چون کاوه حداد می گردد علم شد در جهان فرهاد و در جان بازی شیرین نه هرکس کوهکن شد در جهان فرهاد می گردد |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 23:4 توسط محمود نفیسی
|
|
||
|
|
|
|
|
رکسا نا : بگذار پس از من هر گز کسی نداند که معا مله ام با رکسانا چگو نه بود . کسی نداندچگونه - من از روزی که تخته های کف این کلبه چوبین سا حلی رفت و امد کفشهای سنگینم را بر خود احساس کرد و سایه ی دراز و سردم بر ماسه های مر طوب این سا حل متروک کشیده شد - تا روزی که دیگر افتاب به چشمهای من نتا بد - با شتا بی امید وار کفن خود را دو خته ام و گور خود را کنده ام ...اگر چه مثل نسیم از روی عمر خود گذشته ام و روی همه چیز ایستا ده ام و در همه چیز تامل کر ده ام - رسوخ کرده ام - اگر چه همه چیز را بدنبال خود کشیده ام : همه حوا دث را -ما جرا ها را - عشق هارا-و رنج ها را به دنبال خود کشیده ام و زیر این پرده زیتونی رنگ - که پیشانی افتاب سو خته من است - پنهان کر ده ام ....اما من هیچکدام از اینها را نخواهم گفت . لام تا کام حرفی نخواهم زد . میگذارم هنوز چون نسیمی سبک از روی باز ما نده ی عمرم بگذرم و رروی همه چیز بایستم و در همه چیز تامل کنم - رسوخ کنم - وهمه چیز را بدنبال خود بکشم و زیر پرده زیتونی رنگ پنهان کنم همه ی حوادث و ما جراها - عشقها و رنجها را مثل رازی - مثل سری - پشت این پرده ضخیم بچاهی بی انتها بریزم - نا بودشان کنم و ازشان لام تا کام با کسی حرفی نزنم .. بگدار کسی نداند که چگونه من بجای نوازش شدن-بوسیده شدن-گزیده شده ام !بگذار هیچکس نداند . هیچکس ! و از میان همه خدایان - جز خدای فراموشی خدائی براین همهرنج اگاه نگردد . بکلی مثل اینکه اینها نبوده است اصلا نبوده است ومن مثل تمام انها که دیگر نامی ندارند- چون نسیم از روی اینها همه نگذشته ام و روی اینها همه تامل نکرده ام -اینها همه را ندیده ام ..بگذار هیچکس نداند - هیچکس نداند تا روزی که سر انجام افتابی که باید بچمن ها و جنگل ها بتا بد - اب این دریای مانع را بخشکاند و مرا چون قایقی فرسوده به شن بنشاند ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 14:47 توسط محمود نفیسی
|
|
||