|
|
|
|
|
من که ام؟ که ام؟ یک شهاب از شبان جدا شده! با سپیده اشنا شده دیده ای که نور را با سیاهی اشتی نمی کند روح روشن ونهاد پاک با تباهی اشتی نمی کند در جهان اگر ستمگری و تیرگی و زور هست- رزم رهگشا به سر زمین عدل و نور هست! بر کتیبه بزرگ زندگی نوشته اند فتح اگر نمی کنی- می خوری شکست! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 12:20 توسط محمود نفیسی
|
|
||
|
|
|
|
|
شوری نبود ونیست نوری نبود و نیست پنداشتم که ظلمت از چهره زمان اسان زدودنی است اکنون غریق یاس دانم که رنگ شب بوده ست و بودنی است بیزاری و شکست این هر دو بود وهست راه نجات روح در اخرین طریق عر فان و انزواست من از موده ام راهی دگر نبود گر هست-ان کجاست؟ |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 12:9 توسط محمود نفیسی
|
|
||
|
|
|
|
|
پرسان پرسان رسیدم از راه پیدا کردم نشان اورا بفشردم زنگ و در گشودند گفتم:گوئیدش اید اینجا دیدم کا ید زخانه بیرون سنگین- سنگین وسر فکنده ترسان چون کودک گنهکار لرزان چون اهوی رمنده امد رویش زشرم گلگون لب ها - بی رنگ و سرد و خاموش چشمان بیدارو پوزش انگیز زلفان - اشفته بر بنا گوش بسپردم نامه را به دستش بستان!این نامه وداع است رفتم - رفتم - خدا نگهدار |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 20:51 توسط محمود نفیسی
|
|
||
|
|
|
|
|
ان شنیدم که صو فئی عامی گفت با با یزید بسطامی کز چه ای شیخ بهر عرض نیاز به زیارت نمی روی به حجاز خانه کعبه خانقاه خداست خاک ان تو تیای اهل صفاست ۸۸۸۸۸ گفت:در مذهب مسلمانی حاج را وا جب است قربانی من از ان کار خیر بیزارم که روم جانور بیا زارم زنده ای را کنم شکم پاره تا شکم پر کند شکمباره! سود از ان زندگی بباید خواست که در ان سود بند گان خداست |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 20:33 توسط محمود نفیسی
|
|
||
|
|
|
|
|
افکار پریشان از بر این کره پست حقیر زیر این قبه مینای بلند نیست خرسند کس از خرد و کبیر من چرا بیهده با شم خرسند؟ شده ام در همه اشیا باریک چیست هستی؟افقی بس تاریک وندران نقطه شکی مو جود بجزان نقطه نورانی شک نیست در این افق تیره فروغ عشق بستم به حقایق یک یک راست گویم همه وهم است و دروغ غیر وهمیم نیا ید به نظر غم وشا دی-خوش و نا خوش- بد و خوب نه کندکو کبه صبح - دگر در برم جلوه -نه تشییع غروب فکر عصیان زده مستا صل محور گرداب یکی رو ح عظیم چون یکی کشتی بشکسته دکل پیش امواج حوادث تسلیم ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 20:20 توسط محمود نفیسی
|
|
||
|
|
|
|
|
من در کمین خودم چون سا یه ای سمج چون اخم سر زنشی چسبیده بر هیکلم من در کمین خودم چون تیر اندازی بومی باچنته ای پر از خیالات زهر الود می خزم در خود چون گناه -- چون تحقیر به مرگ می مانم در برابرعشق- وتوفانی ویرانگر در هجوم به گلدان رو یا ها ************ من سا طور شده ام با بوی زهم ترس ضربان می کنم در حلقم در پره های بینی ام- اوار نار انگاه که تا ریک می شود با قطار نار می برند اینجا تنها با غ نار نیست با غ نار است و اوای روشن نا رها باغ نار - گاهی نار است با قطار از نار می گذری با قطار تاریک است نار تاریک نیست اواز باغ تاریک نیست بشنو: صدای نار نار است ما از تونل می گذریم ما در تار و پود سیاهی نار نشده ایم گم شده ایم ما غیر از سیا هی نمی بینیم ما غیر از اواز های نار نمی شنویم گویند در بی ناری- روشنی اید و..ما از با غ نار می گذریم و اوای پرندگان نار است واگن ها اندو هبار |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 12:36 توسط محمود نفیسی
|
|
||
|
|
|
|
|
قنا عت می کنم در شا دی قنا عت می کنم در کامیا بی قنا عت می کنم در بیان حقیقت قنا عت می کنم به سکوت **************** غرق می شوم در صبوری غرق می شوم در نخواستن غرق می شوم در نگفتن"دوستت دارم" چه مر تا ض گناهکاری تیر ۸۲ |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 12:11 توسط محمود نفیسی
|
|
||
|
|
|
|
|
کاج هستم سبز-ساده- ماندگار سرو هستم سبز- پا ینده - استوار عاج هستم: میراثی از فیل های ما موت ماه و ستا ره ای کو چک بر شمشیری جنگجو نیلو فری پیچیده بر عصا ئی کهنسال تز ئینی جا دو ئی بر ساز خنیا گری گمنام تیر ۸۲ |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 12:5 توسط محمود نفیسی
|
|
||
|
|
|
|
|
ما -شما انسان با دستی سخت یا لطیف کنده خواهیم بشد چه با دلخواه چه در دهان یادی زنده ********** با اینکه مسلم است دلتنگ می شویم ودر شیار های زمین شعر می کاریم تیر ۸۲
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 11:59 توسط محمود نفیسی
|
|
||
|
|
|
|
|
در با دها می مانم چون مرگ در کو ره راه امد وشد ارواح در توهم بودن از ترس انکار خود از وحشت انکار تو تنها ئی ام را مخا طب می سازم *********** باز پاره ای از خا طرات نا میرا: {بر تپه های مه الود کو دکی ام ایستا ده است هنوز با پیرا هنی که بوی شعر می دهد}. ********** در باد ها می مانم مثل مرگ در این طو فان می خوانم چون ءوو..ءووی مر عهای در یا ئی زمستان ۸۲ |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 11:49 توسط محمود نفیسی
|
|
||
|
|
|
|
|
۱ـباران می خواهم بی هیچ تحمل هوا می خواهم بی هیچ کتمان در این هوای با رانی تو را می خواهم بی هیچ تحمل و کتمان ********* چه بغض بسته ای ست تمنا در این زمین کویری ترک خورده چه جان خسته ای ست در من در این بی کرانه ابری خرداد ۸۲ |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 11:36 توسط محمود نفیسی
|
|
||
|
|
|
|
|
ویکتور هگو می گوید: ادبیات راز نهان تمدن است ـ شعر گویای ارزوهای پنها نست. بهمین دلیل اجتماع بشری نیازمند ادبیا تست- بهمین دلیل شعرا تربیت کنند گان مردمند- وبهمین دلیل است که محصول اندیشه های نویسندگان و شا عرانرا توضیح و تفسیر باید کرد نشر بایدداد-بطبع باید رسا نید- ببهای نازل با ید فرو خت ودربرابر هیچ بهمه کس باید بخشید |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 10:8 توسط محمود نفیسی
|
|
||
|
|
|
|
|
Dave Eggers(دیو اگزرز)یکی از مطرح ترین نویسندگان حال حاضر ادبیات امریکاست . او درسال ۱۹۷۰ به دنیا امددر بیست و یک سالگی پدر و مادر خود را از دست داد و سر پرستی برادر ۸ ساله خود را بر عهده گرفت.او خا طرات این مر حله از زندگی خودرا ذر کتا بی با عنوان (داستان غم انگیز یک نا بغه انگیز)نوشته است.که با استقبال فراوان خوانندگان ومنتقدان رو برو شد.EGGERS صا حب یک رمان نیز می باشد وی هم اکنون مشغول نوشتن رما نی سیاسی است .
وقتی مرد زن را دید از یکدیگر خیلی خوششان امد.مرد گوشش بهتر شنید. و در نگاه او خطوط دنیای فیزیکی از قبل بو دند. مرد تیز هوش تر شد. چا بکتر شد. و هر روز در فکر و ایجاد کا رهای تاز ه بودکه او به ان تو جه می کرد. ولی پیش از این برایش چندان جذاب نبود.ولی در حال حاضر انجام شدنشان ضروری بود ومی با یست در کنار کارهار های جدیدش انجام می گر فت.مرد می خواست با دم و دستگا های سبک وزن همراه زن پر واز کند.مرد از ها گلا یدر و پا را شوت خوشش می امدو اکنون فکر می کرد این وجه تا زه ای از زندگیشان خواهد بود.اینکه اند و قادر خواهند بود که اخر هفته ها و تعطیلات را باهم بگردش بروند اصطلا حات مربوط را یاد خواهند گرفت.عضو کلوب ها می شوند . یک تریلر یا یک وانت می گر فتند و توی ان دستگا های جدید و بال های تازه حمل می کردند وبا ما شین شان به مکان های جدید می رفتند تا انها را از بالا به بینند پرواز مورد علاقه مرداین بو دکه نزدیک زمین باشد.کمتر از یک هزار پای زمین مرد دوست داشت به بینند که چیز های روی زمین به سرعت زیاد حر کت می کنند مرد می خواست برای مردمی که پا ئین بودند دست تکان دهد می خواست دویدن گو زنها و دلفین ها را که از سا حل دور می شوند به بیند.مرد امید وار بو د که این همان نوع پروازی باشد که زن می خواهد انجام بدهد .مرد چندان در این فکر و این شخص و این پرواز غرق شد که اصلا به این مو ضو ع فکر نکرد که اگر زن را ضی به پرواز نشود چه خواهد کرد.مرد نمی خواست پرواز را به تنهائی انجام بدهد:او تر جیح ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 19:17 توسط محمود نفیسی
|
|
||
|
|
|
|
|
March o7/2008 Re lease me I am the rain that is coming down on you That you shielded from with a roof Iam the fire burning desperately" but you are controlling me Release me Release me
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 18:52 توسط محمود نفیسی
|
|
||