تبليغاتX
باران
ادبیات و فر هنگ وهنر امروز
دو اتو مبیل که راننده ان هایکی مرد بود و دیگری زن طناز بسیار قشنگی بهم خو ردند و هر دو اتو مبیل له و لورد شدند نخست خانم از اتو مبیل خارج شد و سپس اقا  زن همین که مرد را دید با طنازی و لوندی جلو امد و خنده قشنگی کرد و گفت:  معجزه   معجزه  شما به این غیر از معجزه چه می تو انید نام  گذارید   اتو مبیل های ما هردو درب و داغون شدند  ولی ما هردو خوب وسالمیم  این را باید جشن بگیریم  مرد  که  در برابر  خود ان زن جوان و لوند و دلربا را دید تبسمی کرد وگفت : راست می گوئید فقط یک معجزه بود  معجزه    سپس   زن فریا دی کشید  و گفت:   نگاه کنید  این بطری مشرو ب هم درست و سالم اینجا مانده  در حا لی که  شیشه اتو مبیل من   شکسته و ذره  - ذره و خرد خمیر شده است   سپس  بطری مشرو ب را به سوی مرد گر فت   و گفت:  فعلن   مقداری از این بنو شید تا بعد برویم یک رستوران و حسابی جشن بگیریم  مرد نگاهی  به زن زیبا کرد و بطری مشرو ب را گرفت و کمی از ان نوشید  و بعد بطری را به زن پس  داد و گفت:  شما خودتان از این مشروب نمی نوشید.  زن  گفت :  نه حالا باشه تا بعد  و سپس  به ارامی  تلفن همراه خود را از کیف در اورد و شما  ره ا یرا گر فت و گفت: اداره پلیس  در اینجا  تصا دفی  روی داده  لطفن  هر چه زودتر  پلیسی را به ادرسی که می دهم بفرستید.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 1:8  توسط محمود نفیسی  | 

معلم به شا گرد گفت:  جمله ای به ساز که در ان کلمه ( بالش) در ان به کار برده  شده با شد شاگرد گفت:عموی ما به شکا ر رفته بود در جنگل پرنده بزرگی را دید تفنگ را  رو به پرنده گرفت  نمی دانست کدام یک از بالش را نشانه بگیرد  معلم که متو جه شد این  کلمه بالش را که زیر سر می گذاریم با کلمه بال پرنده عوضی گر فته گفت:  اصلن  کلمه بالش را بذار  کنار  یک جمله بساز که در ان کلمه تشک بکار رفته با شد. شا گر د گفت : عموی ما به شکار رفته بو د  در جنگل پرنده بزرگی را دید  تفنگ را رو به پرنده گرفت حالا توشک بود که  کدام یک از بالش را نشانه بگیرد
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 0:34  توسط محمود نفیسی  | 

 خانواده ای برای خواستگاری به منزل  خانواده  عروس رفته بودند هنگامی که عروس اینده چای را جلوی پسر خانواده که داماد اینده بود گرفت . داماد اینده گفت:  خیلی متشکرم اهو خانم   مادر عروس که انها را نگاه می کرد گفت : اسم او غزال است نه اهو . داماد از اشتباهی که کرده بود    شرمگین شد پدر او برای اینکه جانب پسرش را گرفته باشد و اورا از خجالت بیرون اورد گفت:  خوب حیون  حیونه دیگه حالا چه فرقی میکنه؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 0:21  توسط محمود نفیسی  | 

با چه تعریف کنم؟

بی شتاب می روم

با دلم اوازی نیست

دست درپنجه ی این شهر سکوت

به هوای مسموم می بندم

طره این نفس ابری را

با من اغاز کن ای صبح پریشان

که نمی دانم شب را

با چه تعریف کنم؟

بس که  پر از هوس فریاد است

بس که پر از دل بی تاب وتن خونی ما

بس که بی پا یان است!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 18:52  توسط محمود نفیسی  | 

در جنگلی انبوه به یک دو را هی رسیدم

ومن-

ومن راهی را برگزیدم که عذه زیا دی از ان راه نر فته بودند

این بود راز تفا وت من با دیگران

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 1:56  توسط محمود نفیسی  | 

  دختران کو چک با فنده

هر غروب

وقتی به خانه می رسم

این پنجره ی کو چک رو به جهان

ائینه ای قدیمی می شود

تاوعده خواب را

از عضلات خسته ام با زستانم

هر غروب

وقتی به خانه می رسم

دخترانی کو چک

با سر انگشتا نی زخمی

درین اطا ق نشسته

اوازی تلخ می خوانند


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 0:28  توسط محمود نفیسی  | 

مردی بود که بشدت به خدا اعتقا د داشت . او همواره به دو ستا نش می گفت که روزی خدا برایش کاری می کند.و زند گی اش ازبی سر و سا مانی نجات می یا بد. تا انکه تو فان عظیمی به پا خاست.وسیل خرو شا نی به راه افتاد .همه اها لی شهر لوازم خود را جمع کردند  و از انجا گریختند.اما ان مرد با این با ور که خدا برایش کاری خواهد کرد. در همانجا ماند. در حالیکه اب از درو پنجره به درون خانه می امد. ما شین اتش نشانی رسید  وما مور اتش نشا نی فریا د زذ: " بیا بیرون انجا نبا ید بمانی" مرد گفت:" نه نمی  ایم !منتظر می مانم تا خدا کاری کند. " پس از مدتی اب تا کمر بالا امد و خیا با نها به رود خانه تبدیل شد . قایق نجاتی به کنار خانه مر د امد  و غریق نجات ها فریا د زدند:شناکن و به قایق بیا" مرد فریاد زد:"نه ! منظر می مانم تا خدا کاری کند" با ران به شدت می بارید و خانه مرد به زیر اب رفت  در همان هنگام هلیکو پتری  با لای خانه او پدیدار شد و خلبان متو جه مرد شد که روی پشت بام به دعا مشغول بود.  خلبان نردبان را پا ئین فرستاد و با بلند گو گفت :از نر دبان  بیا بالا تا به محل امنی برسیم . اما بازهم ان مرد بر حرف خودش  پا بر جا بود : نه - منتظر میمانم تا خداکاری کند. سرانجام مرد غرق شد  و در حالی که به شدت احساس فریب خوردگی می کرد  در استانه در بهشت ایستاد  و گفت :" خدایا به تو ایمان داشتم  و دعا کردم که نجاتم دهی  . تو به من گفتی که همواره  مرا قبم هستی - اما هنگامی که از همه وقت بیشتر محتاج تو بودم  کا ری برایم نکردی" خدا پا سخ داد:منظورت چیست؟ من برات ما شین اتش نشا نی - قا یق - هلیکو پتر - فرستا دم . دیگر چه می خواستی؟!

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 19:25  توسط محمود نفیسی  | 

مر د به سرعت به خانه امد و فریا دزد:عزیزم سا کتو به بند من همین الان ۱۰ میلیون دلار برنده شدم . زن پرسید:سا کها را برای سا حل به بندم یا کوه؟ مرد        پا سخ داد :مهم نیست  فقط   سا کتو  به بندو           از جلو چشمم دورشو
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 18:56  توسط محمود نفیسی  | 

دیما بیلان - خواننده روسی مقام نخست اواز  یو رو ویژن  امسال را کسب کرد. کشور های او کراین-یونان - ار منستان- و نروژ به تر تیب مقا م های دوم تا پنجم را کسب کردند

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 18:49  توسط محمود نفیسی  | 

"نخل طلای کن به فیلم (کلاس درس) رسید                                              جا یزه نخل طلائی شصت و یکمین  جشنواره فیلم کن به فیلم فرا نسوی کلاس درس رسید  این او لین باراست که از سال ۱۹۸۷ یک فیلم فرانسوی برنده جا یزه نخل طلا ئی این جشنواره می شود

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 18:44  توسط محمود نفیسی  | 

دختر جوانی چند روز قبل از عرو سی  ابله سختی گرفت و بستری شد. نا مزد وی به عیا دتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نا لید. بیماری زن شدت گرفت  و ابله تمام صورتش را پو شا ند. مردجوان عصا زنان به عیا دت نا مزدش  می رفت و از درد چشم می نا لید.مو عد عروسی فرا رسیدزن نگران صورت خود که ابله  ان را از شکل اندا خته بود. و شوهر هم که کور شده بود  مردم می گفتند چه خوب عروس نا زیبا همان بهتر که شو هر ش نا بینا باشد. بیست  سال پس از ازردواج  زن از دنیا رفت.مرد عصایش را کنار گذاشت  و چشما نش را گشود . همه تعجب کردند. مرد گفت:من کاری جز شرط عشق را به جا نیا وردم"
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 18:28  توسط محمود نفیسی  | 

مهمان

امروز دریا موج را به مهمانی ساحل برد

وبه من صداقت اموخت

امروز زمزمه ی شیرین جویبار-تشنگی گل را تفسیر کرد

وبه من راز محبت امو خت

درخت سایه ی  سبزش را به جنگلها سپرد

وبه من کلید امانت سپرد

ابری سفید -نرم و اهسته- شکل گزفت و بالا رفت

قله ی کو ه را در اغوش گر فت

وبه من استقا مت امو خت

غنچه از صدای نوازش صبح بیدار شدوخندید

ومن رنگ امید را دیدم

در اشیانه کو چک گنجشک- جو جه ای در ارزوی پر واز

خطر را تجربه کردو اوج گر فت

وبه من قدرت ایمان امو خت

پروانه پیله ی تاریکش را شکا فت

با غرور بال گشود

وبه من "تولدی"دوباره امو خت

دستان ما پنجره های دوستی را گشوده اند

تا در کنار هم ستاره ها را بشمریم

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 13:22  توسط محمود نفیسی  |