تبليغاتX
باران - ادم زیا دی
ادبیات و فر هنگ وهنر امروز
یک  روزسرد و کور  زمستان  همراه  خر کا رهائی که از ده بالا به شهر می رفتند را ه افتاد و با شتا ب و هراس  زاد گاه خود را ترک گفت . زیرا انجا هم او یک ادم زیا دی بود....                                              هر روز پیش از سپیده دم گله را برای چرابدامنه تپه ها می برد و پیش از غروب افتاب باز می گرداندو شب را هم کنار اغل -که ازش بوی شاش گوسفند و یونجه تا زه بیرون می زد.و دیوا ر های کوتاه و از هم شکا فتهی ان رو ی شیب تر سنا کی خم شده بودو ته دره را تما شا می کرد.بدون اینکه برای فردا امید و نقشه ای  دا شته با شد.شب را بروز می اورد...جز شب ها ئی که تو ی ده عرو سی بود یا عید بودو رعیت ها در با غ کد خدا جمع می شدند  میا ن مرد م افتا بی نمی شد...در این جور وقتها دختران ده که لباس های چیت گلدار و چا ر قد های شله گلی و گر دن های چهل بسم الله دا شتند-او را مثل بو زینه می اندا ختند و سطو با تنبک و دایره زنگی ادای لوطی های شهر را در می اوردند.                              مهتاب روی برفها ی موج دار رقص افسر ده ای داشت سوز سرد شلا ق کو بنده  و نا فذش را بگر ده هوا می کو فتو نا له اش را بر می اورد و ادم زیا دی از جا ده ی با ریکی که روی برف باز شده بود می گذشت.حکم بار کجی را دا شت که بر گر دهی قا طری چموش نها ده با شند لق لق بخو رد وخو ذش هم نداند اخر در چه نقطه ای از راه خوا هد افناد...سر ما مثل سوز ن به پو ستش می نشت و ازا رش می داد. قا متش بلند و لا غر بود  سر بزرگ بی موی خو دراکه چند غدهی نا لا زم گره خورده با رگه های سرخ خود روی ان جا خوش کرده بودند زیر شا پوی سیاه رنگچر کین و کهنه ای پنها ن کر ده بو دو یخه پا لتو ی زرد رنگش راتا زیر گوشها ی بزگ و پشم فلو د خود بالا داده بود.{بقیه دارد}
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 16:47  توسط محمود نفیسی  |