|
|
|
|
|
گرگ با گله اشنا روزی گذشت پا دشهی از گذر گهی فر یاد شوق بر سر هر کوی و بام خاست پرسید زان میا ن یکی کو دک یتیم کاین تا بناک چیست که بر فر ق پادشا ست ان یک جواب داد چه دانیم ما که چیست پیداست انقدر که متا عی گرانبها ست نز دیک رفت پیر زنی کو ژ پشت و گفت این اشک دیده منو خون دل شما ست ما را به رخت و چوب شبا نی فر یفته است این گرگ سا لها ست که با گله اشنا ست ان پا رسا که ده خردو ملک رهزن است ان پا ذشا که ما ل رعیت خو رد گدا ست بر قطر ه چشم یتیمان نظا ره کن تا بنگر ی که رو شنی گو هر از کجا ست پروین به کجر وان سخن از را ستی چه سود کو ا انچنا ن کسی که نر ن جد ز حر ف راست { پر و ین اعتصا می} |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 12:13 توسط محمود نفیسی
|
|
||