تبليغاتX
باران - نو شته های کو تا ه از پر ویز شا پو ر
ادبیات و فر هنگ وهنر امروز

وقتی نیستی  تصو یرت را در اءینه می بینم            حا صل  جمع    بو سه ها  را به رو ی  ما هت شلیک می کنم.عا شق ائینه ای      هستم که رو ی ما هت را نشا ن می دهد.اشک شو ق  ریزان به لبخندت  می نگرم.مو جودی که از زند گی سیر است در حوا لی    درخرو جی زندگی سکو نت دا رد. وقتی می خندم غمم اشک می ریزد.اگر مر گ نبو د زند گی در خر و جی نداشت.زندگی پلی       است که دو نیستی  را بهم و صل می کند.وقتی برای        درخت      غر ق در شکو فه سو ت بلبلی می زنم-بهار به احترام کلا هش را بلند می کند.  

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 20:7  توسط محمود نفیسی  |