شگفتا خوا ب را با چشم بسته می تو ان دیدمر گ بقد ری نز دیک شده بود که زندگی دنبال خو دش می گشت!عا شق پلی هستم که از رو ی طو ل رو د خا نه بگذردارزو می کنم دختر دریا رما تیسم نگیرد دختر در یا با اب از پسر دریا رو می گیردسکو ت با مر خصی فر یا د مو ا فقت کرددر حا صل حمع سکوت ها فر یاد می کشمقفس پرنده ی محبو س لبریز از پر و ا ز ها ی بر با د رفته استغرو ب خورشید در حا صل جمع ستا رگا ن طلو ع می کندو قتی عز را ئیل به مر خصی می رو د " در خرو جی زند گی را می بندد
+
نوشته شده در جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 22:29 توسط محمود نفیسی
|
درباره
محمود نفیسی لیساس روز نامه نگاری وادبیات و زبان فارسی از دانشگاه ا دبیا ت تهران همکاری با مجلات سخن و تحقیقات روز نامه نگاری