|
|
|
|
|
من نمی خو اهم سا یه ام را لحظه ای از خود جدا سا زم من نمی خو ا هم او بلغزد دو ر از من رو ی معبر ها یابیفتد خسته و سنگین زیر پای رهگدر ها او چرا با ید به را ه جستجو ی خو یش رو برو گردد با لبا ن بسته درها؟ او چرا با ید بساید تن بر در و دیوارهر خا نه؟ او چرا با ید زنو میدی پا نهددر سر زمینی سرد و بیگا نه؟! اه ....ای خورشید سا یه ام را از چه از من دو ر می سا زی؟ از تو می پر سم: تیرگی است در دلت یا شا دی؟ جسم زندا ن است یا صحرای ازا دی؟ظلمت شب چیست؟ شب -سا یه رو ح سیا ه کیست؟ او چه می گو ید؟ خسته و سر گشته و حیرا ن می دو م در را ه پر سش ها ی بی پا یا ن |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 19:12 توسط محمود نفیسی
|
|
||