|
|
|
|
|
سر انجام مرد جوان قوی بنیه قد بلندی بیرو ن امد و به من نزدیک شد و با لحنی خشن گفت:لعنتی -به زن به چا ک اینجا جا ئی نیست که تو بیا ئی و زا ری و گریه کنی. صدای کلما تش مانند ضربه ای از رعد و برق در سرم پیچید و ذهنم را کر خت م بی حس کرد . او ما نند لینکه می خو اهد به سگی لگد به زند به من لگد زد گریه را تما م کردم . سرم را در دست ها یم پنها ن کردم اهسته از انجا دو ر شدم بدو ن اینکه کلمه ای بگو یم زیرا حرفی ندا شتم که به زنم . وقتی که به معبد برگشتم خسته و کو فته به رو ی زمین درا ز کشیدم و مانند یک سگ زخمی زو زه کشیدم . خدا وند معبد چشما نش را پا ئین اندا خته و بدن درب و دا غو ن مرا با نگا ه ثا بتش نو ازش می کرد. برای سپاس و حق شنا سی اشکها یم به راه افتا ده بو دند در جلو ی محراب زانو زدم و تقا ضا کردم:من یک انسان نیستم . اما از لحظه ای که دست تقد یر و سر نو شت مرا مجبو ر به زندگی کرده است- تنها یم - در خواست می کنم ای خدا ی مقدس - تو پدر خو انده من با شی-هیچکس ذیگر در این دنیا به شخصی ما نند من اهمیت نمی دهد. اگر چه خدا ی مقدس جو اب نداد و لی در خو است مرا هم رد نکرد به این دلیل بر این با و رم که پدر عا دل و منصفی دا رم که همان خدا ی بطو ر قا ئم ایستا ده و یک دست معبد است. (ادامه دارد) |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 18:51 توسط محمود نفیسی
|
|
||