تبليغاتX
باران - سگ اثر باجین برگردان محمو د نفیسی فسمت ششم
ادبیات و فر هنگ وهنر امروز
ما نند همیشه برای به دست او ردن تکه استخو انی  بیرو ن رفتم . ولی به زو دی به معبد  برگشتم . زیراچیز کمی دا شتم که با ان شکم خو د را پر کنم  حالا من مثل دیگرا ن پدری در خا نه دا رم .این درست است که      خا نه ام خرابه ای بیش نبو د. و پدرم خدا ئی بو د که هر گز کلمه ای برای تسلی و دلدا ریم نمی گفت و لی او تنها کسی بو د  که مرا ترک نمی کرد . او تنها فرد خا نو اده ام بو د  زمان به سرعت میا ن سر ما و گر سنگی می گذشت  . یک اشتیا ق و انگیزه عجیبی در من ریشه دو انده بو د  انقدر و تا ان اندا زه که می دا نستم من انسا ن نبو دم . اما ارزو ها و امیا ل بشری در من رشد کرده بو د  میل شدیدی  دا شتم که مانند  دیگران زندگی کنم . غذای خو ب بخو رم -لبا سهای  قشنگ  دا شته بپو شم .. در خانه مجللی  زندگی کنم  و از پو شش های گرم لذت ببرم   اینها ارزو های بشری هستند . تو که انسا ن نیستی  .چه سبب می شو د که تو  به این چیز ها فکر کنی؟ وقتی احسا س کردم  که این هو س ها ی بیهو ده که کا ملا به وجو د انها  اگا هی دا رم  در من       طغیان  کرده است  خو د را سر زنش کردم  اما هو س های بشری  در بدن(سگ مانند)یو رش او رده اند        خو ب میدانم که این مرا به سو ی فا جعه  و مصیبت می برد  ولی هنو ز هیچ راهی برای تر ک ان پیدا نکرده ام.کا لا هائی که در پشت و یترین مغا زه ها ی خیابا نها گذا شته اند  عجیب برایم افسو نگر وجذاب هستند (ادامه دارد)
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 19:37  توسط محمود نفیسی  |