|
|
|
|
|
راهبه ای روی نیمکت نشسته بو د . سربازی نفس زنان از راه رسید و سراسیمه و با اضطراب گفت:میشه منو زیر دامنتون پنهان کنید بعد علت ان را میگم. راهبه قبول کرد و سرباز را انجا مخفی کرد . بعد دو افسرپلیس رسیدند و به راهبه گفنتد: سربازی از اینجا رد نشد؟ و را هبه هم گفت چرا ولی از این طرف رفت و راهی را به انها نشان داد . انها که رفتند سرباز بیرو ن امد و کلی از را هبه تشکر کرد و گفت : اینها می خواهند مرا به جنگ عراق به فرستند ومن نمی خواهم برو م و فرار کرده ام بعد اضا فه کرد اگر نگید من وقیح و پر رو شده ام باید بگم این مدتی که در زیر دامن شما بو دم تو جه کردم شما سا ق های پای بسیار زیبائی دارید. راهبه جواب داد. اگر مدت بیشتری انجا مانده بودید علائمی را می دیدید ومتو جه می شدیدکه منم مردم . اره دوست عزیز منهم مث تو برای اینکه به جنگ عرا ق نرو م لباس راهبه ها را پو شیده ام |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 19:2 توسط محمود نفیسی
|
|
||