|
|
|
|
|
هنگام سحر که روی بام کلبه جنگلی بال می کو فتم و صدای خودرا به گوشه های تاریک می فرستادم "-همیشه از تنگنای جنگل صدائی لرزان و سرد در پا سخم می گفت: اگه بازم به امید بیداری این بیشه فراموش شده با نگ می زنی خروس احمقی هستی اما من .... بازهم مغرور و متکبر -بر بام کلبه جنگلی - هر سحر سرم را بالا نگاه می داشتم -بال می کو فتم و اواز و حشی ام را که از نژاد سر گردان خود در سینه حفظ کرده بو دم در پهنای جنگل تاریک سر می دادم. اواز وحشی من شوری عجیب داشت . داروی دیوانگی نسل های از دست رفته در ان ریخته شده بود .بانگان دهل فتنه انگیز بود که در گردنه کوهسار زرد طنین می اندا خت.وادمها ومارها را به یک جنگ هولناک بر سر نگینی که در چشمه گمشده -وا می داشت فریاد برزگر سوزان خاک بو د که در یک روز خروارهازمین را درو کرد -اما هنگام مغرب که به او گفتند : اگه به امید دیدن نگار این همه داس زدی برزگر احمقی هستی -در افتاب غروب سوزان خاک نفرین کرده و دا سش را بر سینه کو هسار خرد سا خته بو د . اواز وحشی من سو زی داشت -سوزش ان خون داغ که هر تابستان یکبار در چشمه کو هسار زرد می جوشید و فغان می کشید:(ادامه دارد) |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 12:5 توسط محمود نفیسی
|
|
||