|
|
|
|
|
اما هنگامی که به گفته ان کسان که با صدای لرزان دور -هم اواز بودند گوش فرا دادم - در یک سپیده دم خاموش بال گشودم و بدون بر اوردن اخرین بانگ - از فضای جنگل پرواز کردم . سحر دیگر بر بام یک خانه روستائی نشستم و بازهم با امیدی مبهم اواز خودرا سر دادم . چمن زار ها از همیشه سبز تر - رود خانه ها پر خرو شتر و کوهها بلند تر بو دند . دهکده در مستی عطر نر گس کو هی به خواب شیرین سحر گاهی فرو شده بو د و صدای دختر دهقان از اتاق خانه بگوش می رسید خروسک لال گردی لال گردی زخواب شیرین مرا بیدار کردی در خانه باز شد دختر دهقان بیرون امد و گفت:های خرو سه !چرا اینقدر زود می خونی؟مگه نمی بینی هوا هنوز تاریکه؟وقتی از بالای بام پریده روبروی او به زمین نشسستم گفتم:من خروس دهاتی نیستم - برام شب وروز فرق نمی کنه - دختر تعجب کرد و گفت:بیخود نفرینت کردم ... پس تو کی هستی ؟چی هستی؟چرا چشمات انقدر غمگینه؟ گفتم:من خروسی از جنگلهای گمشده هستم . سال هاست که بر فراز ان جنگل مه الود اواز می خونم . قشنگ می خونم . شیرین می خونم .اما تنهای تنهام هیچکس اشنائی نمی ده . هیچکس از خواب بیدار نمیشه.دختر دهقان روی چمن به زمین نشست . چشمهای درشت ابدارش را به من دو خت و گفت:خروسک تنهای مغرور بیخود نفرینت کردم . پس چه میکنی؟برای که می خونی؟گفتم دنیا را می گردم شاید اشنائی پیدا کنم.دختر غمگین شد چشمانش را بسته و پیش خود می گفت:خروسک تنهای مغرور !یعنی تو این دنیا کسی هم پیدا میشه که به صدای تو گوش بده !بعد گفت:منم یه خروس قشنگ داشتم . روباه خفش کرد . خیلی وقته تنها موندم . حالا تو پیش من بمون بجای ان برام اواز بخوان . انگاه در چشمهای من خیره شد و گفت:اما به شرطی که هیچوقت اینطور بمن نگاه نکنی . من از این چشای تو می ترسم . چشمات مثل چشم خروس نیست . ان هنگام هوس کردم اواز بخوانم . برای اولین بار غرور من بلندی کوهساران را به ریشخند گرفت . ادامه دارد |
||
|
+
نوشته شده در شنبه دهم شهریور 1386ساعت 17:9 توسط محمود نفیسی
|
|
||