|
|
|
|
|
همه به استادی ات ایمان داشتیم . اما این صمیمیت شعرت بود که تورا دوست می دانستیم . چه کنم که از ذاغ غمت سینه ها شر حه شرحه است و زبا نها ناتوان که خود بهتر گفتی: سنگ نا له می کند : رود رود بی قرار کوه گریه می کند:ابشار- ابشار! اه سرد می کشد باد -باد داغدار خاک می زند به سر- اسمان سو گوار سرو از کمر خمید- لاله واژگون دمید برگ وبار باغ ریخت سبز سبز در بهار ذره ذره اب شد التهاب افتاب غرق پیچ وتاب شد جست و جوی جویبار در لبش ترانه اب-از گدازه های درد در دلش غمی مذاب- صخره صخره کو هوار یا دم می اید که می گفتی: اخر حرفمو حرف اخرم را با بغض می خوردم عمری است که لبخند لا غر خودرا دردل ذخیره می کنم باشد برای روز مبا دا اما در صفحه های تقویم روزی به نام روز مبا دا نیست ان روز هر چه باشد روزی شبیه دیروز روزی شبیه فردا روزی درست مثل همین روزی های ما ست اما این بار حرف اخرت را زدی - لبخند لا غرت را نشان دادی و روز مبا دا را بر تقویم هایمان نشا ندی که من همین امروز و نه دیروز و فردا- |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 12:6 توسط محمود نفیسی
|
|
||