|
|
|
|
|
بر روی ما نگاه خدا خنده می زند هر چند ره به ساحل لطفش نبر ده ایم زیرا چو زاهدان سیه کار خر قه پوش پنهان زدیدگان خدا می نخورده ایم پیشانی ار زداغ گداهی سیه شود بهتر ز داغ مهر از سر ریا نام خدا نبردن از ان به که زیر لب بهر فریب خلق بگوئی خدا خدا ما را چه غم که شیخ شبی در میان جمع بر رویمان ببست به شا دی در بهشت او می گشاید! او که به لطف و صفای خویش گوئی که خاک طینت ما را زغم سرشت ان اتشی که در دل ما شعله می کشد گر در میان دامن شیخ او فتا ده بود دیگر به ما که سو خته ایم از شرار عشق نام گنا هکاره رسوا نداده بود بگذار تا به طعنه بگو یند مر دمان در گوش هم حکایت عشق مدام ما هر گز نمیرد انکه دلش زنده شد به عشق ثبت است در جریده عالم دوام ما |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 18:34 توسط محمود نفیسی
|
|
||