|
|
|
|
|
فقط سوز دلم را در جهان پروانه می داند غمم را بلبلی کا واره شد از لانه می داند نگریم چون زغیرت- غیر می سوزد بحال من ننالم چون زغم -یارم مرا بیگانه می داند به امیدی نشستم شکوه خود را بدل گفتم --همی خندد بمن اینهم مرا دیوانه میداند به جان او که دردش راهم از جان دوستتر دارم-.ولی میمیرم از این غم که می داند یا نمی داند نمی داند کسی کاندر سرزلفش چه خو نها شد ولیکن مو به مو این داستان را شانه می داند نصیحت گر چه می پرسی علاج جان بیمارم اصول این طبابت را فقط جانانه می داند |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 17:12 توسط محمود نفیسی
|
|
||