|
|
|
|
|
نمی توانی -- << رک سا ..نا>>وفریاد من دیگر به پچپچه های ما یو س و مضطزب مبدل گشته بودو دریا اشوب بود و خیال و زندگی با درون شو ریده اش عربده می زد و رکسانا بر قایق ومن - وبرهمه دریا در پیکر ابری که از باد بهم بر می امد - در تب زنده ی خود غریو می کشید: --شاید بهم باز رسیم - روزی که من بسان دریائی خشکیدم و تو چون قایقی فرسوده بر خاک ماندی-اما اینک میان ما ابر های اسمانی و انسا ن هائی که در زمین سر گر دانند>> --- می توانم رکسا نا می توانم --نمی توانی نمی توانی!---<<رکسانا>> خواهش متضرعی در صدایم می گریست و در دریا اشوب بود--<< اگر می توانستی ترا با خود می بردم توهم بر این دریای پر اشوب موجی تلا شکار می شدی و انگاه در التهاب شبهای سیاه و توفانی که خواهش های زنده در هر موج بی تاب دریا گردن می کشد -در زیر و فرا رفت جا ویدان کو هه های تلاش زندگی می گر فتیم >> ادامه دارد
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 1:15 توسط محمود نفیسی
|
|
||