|
|
|
|
|
شوری نبود ونیست نوری نبود و نیست پنداشتم که ظلمت از چهره زمان اسان زدودنی است اکنون غریق یاس دانم که رنگ شب بوده ست و بودنی است بیزاری و شکست این هر دو بود وهست راه نجات روح در اخرین طریق عر فان و انزواست من از موده ام راهی دگر نبود گر هست-ان کجاست؟ |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 12:9 توسط محمود نفیسی
|
|
||