تبليغاتX
باران - بی نظمی از انتوان چخوف -2
ادبیات و فر هنگ وهنر امروز

- گوش بده خوب .. برای سلامتی : ما ریا - کی ریل- سرباز زا خاری-.. دیگه کی؟ - او دو نیا را نوشته ای؟-اودونیا ؟ ....هوم .. او دونیا  به صورت ها نگاه می کند:-او .. دو ..  نیا ..یا دمه که یه جا نوشتمش اما حالا  پیداش نمیشه .. اینهاش ! تو اسم مرده ها نوشته شده ...پیرزن تعجب می کند:به اودونیای تو مرده ها هنوز یکسال نمیشه که شوهر کرده!...تو خودت خودتو گیج می کنی و اونو قت برای من عصبانی میشی اسمشو  واسه دعای سلا متی بنویس - اگه تو دلت به من بد بگی کار شیطونو کرده ای . این شیطو نه که تورا گیج کرده...--- صبر کن بدار به بینم ... خادم کلیسا اخمهایش را بهم می کشد. ودر حالیکه زیر لب بطور نامفهوم کلماتی را غور غور می کند- ادو نیا را از صورت مردگان پاک میسازد. پری که با ان می نویسدروی حرف (د) صریر می کشد و بعد یک لکه بزرگ مر کب بجای می گذارد  خادم کلیسا با کسالت پشت گردن خودرا می خا راند  و غور غور می کند:خوب - باس اودونیا را از اینجا بر داشت اون زیر نوشت ..اینها- صبرکن!اگه انجا بذاریش واسه سلا متیش دعا میشه  اینجا واسه امرزشش. تو منو بطور کامل گیج کرده ای - زن !واه بازم سرباز زا خاری خود شو این تو چپونده ! ..این شیطونه که اونو هل داده این تو.. از چنگش خلا ص نمیشم باس دو باره نوشت...خادم کلیسا بطرف گنجه می رود و یک ورق کا غذ سفید بر می دارد . پیرزن میگوید - اگه اینجوره زاخاری را برش دار . خدا نجاتش بده اصلا برش دار...- ساکت باش!خادم کلیسا اهسته پر را خیس می کند و نام هر دو دسته را روی کاغذ نو می نویسد. - من هردورا روی یک کا غذ پاک نویسشان میکنم  تو اونها را میبری پیش کشیش که از هم جدا شون کنه - مرده ها را و زنده ها را ..پدرمم بسوزونن من از این چیزا سر در نمی ارم . پیرزن کا غذ را بر می داردو یک سکه ییک کپک ونیمی کهنه  پیش خادم می اندازد و با عجله بطرف محراب راه می افتد(پا یان)

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 0:33  توسط محمود نفیسی  |