|
|
|
|
|
ار زو ی بهار در گذ رگا هی چنین با ریک در شبی اینگو نه دل افسر ده و تا ریک کز هزا ران غنچه لب بسته امید جز گل یخ هیچ گل دربرف و در سر ما نمی رو ید من چه گو یم تا پذیرای کسا ن گردد من چه گو یم تا پسند بلبلان گر دد من در این سر ما ی یخبندان چه گو یم با نگاه قهر پر وردت با قیا م سبزه ها از خاک با طلو ع چشمه ها از سنگ با سلام دلپذیر صبح با گر یز ابر خشم اهنگ سینه ام را باز خوا هم کرد همره با ل پر ستو ها عطر پنهان ما ند ه اند یشه ها یم را باز در پر واز خواهم کرد گر بهار اید گر بها ر ار زو روزی ببار اید این زمین ها ی سر ا سر لوت با غ خوا هد شد سینه این تپه های سنگ از لهیب لاله ها پر دا غ خوا هد شد اه ....اکنون دست من خالیست بر فراز سینه ام جز بو ته ها ئی از گل یخ نیست گر نشا نی از گل افشان بها ران باز می خوا هید دور از لبخندگرم چشمه خو رشید من به این نا زک نها ل زردگو نه با شدم امید هست گل هائی در این گلشن که از سر ما نمی میرد و ند رین افسر ده شب هر گز عطر صحرا گسترش را از مشام ما نمی گیرد سیا وش کسرا ئی |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384ساعت 22:43 توسط محمود نفیسی
|
|
||