|
|
|
|
|
به گلشت جوا نان یا د ما را زند ه ذارید ای رفیقان که ما در ظلمت شب زیر با ل و حشی خفاش خون اشام نشا ندیم این نگین صبح رو شن را به روی پا یه انگشتر فردا و خون ما به سر خی گل لا له به گر می لب تبدار عشق به پا کی تن بی رنگ ژا له ریخت بر دیوار هر کو چه و رنگی زد به خاک تشنه هر کوه و نقشی شد به فرش سنگی هر شهری و این است ان پر ند نرم شنگر فی که می با فید واین است ان گل اتش فروز شمعدانی که در با غ بزرگ شهر می خندد و این است ان لب لعل زنا نی را که می خوا هید و پر پر می زند اروا ح ما اندر سرود جا ویدتان و عشق ماست لای بر گها ی هر کتا بی را که می خوا نید شما یا را ن نمی دا نید چه تبها ئی تن رنجور ما را اب می کرد جه تبهائی به جا ی نقش خنده دا غ می شد وچه امید ها ئی در دل غر قاب خون نا بو د می گر دید ولی ما دیده ایم اندر نهان دو ره خود سر ازا د مر دانرا فراز چو به دار حصار سا کت زندان که در خود می فشا رد نغمه ها ی زند گا نی را ورنجی کا ندرون کو ره خود می گدازد اهن تنها طلسم پا سداران فسو ن هر گز نشدکا را کسی از ما نه پا ی از راه گر دانید ونه در راه دشمن گام زد واین صبحی که می خندد بروی بامها تان واین نوشی که می جو شد درون جا مها تان گوا ه ماست ای یا ران گوا ه پا یمر دیهای م گوا ه حزم ما کاز رزمها جا نا نه تر شد ایرج زهری ۱۹-۱۰-۳۱ |
||
|
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 23:38 توسط محمود نفیسی
|
|
||