|
|
|
|
|
ما در:مر دی مقا بل گل فرو شی ایستا ده بود ومی خواست دسته گلی را برای ما درش که در شهر دیگری بود سفا رش بد هدتا برایش پست شود.وقتی از گل فروشی خا رج شددختری را دید که روی جدول خیا بان نشسته بودهق هق گر یه می کرد. مرد نردیک دختررفت و از او پرسید:{دختر خوب چرا گر یه می کنی؟} دختر در حالی که گر یه می کر د گفت:می خواستم برای ما درم یک شا خه گل رز بخرم ولی فقط ۷۵ سنت دارم . در حالی که گل رز ۲ دلار می شود.مرد لبخندی زدو گفت: با من"بیا"من برای تو یک شا خه گل رز قشنگ می خرم.وقتی از گل فرو شی خا رج می شد ند مرد به دختر گفت:{ماذرت کجا ست؟می خوا هی تو را برسانم؟} دختر دست مرد را گرفت و گفت "انجا"و به قبر ستا ن ان طر ف خیا بان اشا ره کرد. مرد او را به قبر ستا ن برد و دختر روی یک قبر تا زه نشست وگل را انجا گذاشت. مرد دلش گرفت. طا قت نیا ورد به گل فرو شی برگشت دسته گل را گرفت و ۲۰۰ ما یل را نندگی کردتا خودش دسته گل را به مادرش برساند. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 13:22 توسط محمود نفیسی
|
|
||