تبليغاتX
باران -
ادبیات و فر هنگ وهنر امروز
یا د داشت  امروز : نمیدانم   از کجا  شروع  کنم  .داشتم از خیابان رد می شدم  دو نفر  با عجله از کنارم   رد شدند یکی  به دیگری گفت: حتما ساعت  ۶   به  خانه ما  بیا  تا ان کار را به پایا یان رسانیم  با خود گفتم  فرض  کن دوستت به خانه  تو امد وان کار راهم به پایان رساندی  بعد چی   و اخر چی؟ راهم  را ادامه  می دهم   پسری  دست دختری  را  گر فته و در گوشش   زمز مه  عاشقا نه می کند  باز زندگی راه خود را اذامه می   ذهذ   ملیون  ها   دختر و پسر امده اند و همین بازی را ادامه داده اند و هرکدام   سر نوشتی داشته اند و ملیونها  دختر وپسر خواهند امد  وهمین بازی   را ادامه  خواهند داد و هرکدام   سر نوشتی  پیدا خواهند کرد   اخرچی؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم بهمن 1384ساعت 12:35  توسط محمود نفیسی  |